فروشم در بازارچه خیریه خوب نبود یعنی ناچیز بود بعد من امروز شاگرد داشتم و دیر رفتم و بالطبع جا هم نبود که کارای هنریمو بزارم رفتم نشستم رو چمنها و همونجا بساط کردم هنوز ننشسته بودم که خانمی اومد و برای دخترش کش مو گرفت راستش رو بخواهید من هرچیزی که هدیه بگیرم و به کارم نیاد رو تو بازارچه خیریه میفروشم هر لباسی که بلااستفاده باشه رو میبخشم و زندگیمو اینجوری تا بتونم ساده میکنم هرچند که دور و برم تا دلت بخواد هنوزم شلوغه
خلاصه به دلیل نشستنم رو چمنا شدم سوژه عکاسی خیلیا و بعدشم خیلیا راحت اومدن رو چمنا نشستن مثل خودم...تابو رو شکستم یه جورایی ...
زندگی ملالت بار شده برام و امشب بسیار غمگینم