زندگی داره به عروسک بافی میگذره و دیدار با دوست تازه ای که حال دل منو خوب میفهمه با اینکه خیلی کم سن و سالتر از منه ولی چند هیچ از من جلوتره تو زندگی با سرطان به شدت مبارزه کرده و غول سرطان رو تا اینجا نشونده سرجاش و همین یک معجزه در زندگی من کافیه که جا نزنم...راستش خیلی دلم میخواد مثل قدیما عکس بزارم اینجا ولی یادم نیست چگونه ...

شبها آخ از دست این شبها که خواب از چشم من پرواز میکنه و تا خود صبح پلک نمیزنم ...

نمیدونم برنامتون تا پایان سال چیه من اما قصد دارم یه تتوی خیلی ظریف انجام بدم یه خط چشم دائم بکشم و خودم رو برای یک سفر آماده کنم...

چیزی به ازمون جامع طبیعتگردی باقی نمونده و قبولی در این آزمون برام حیاتیه چرا که پول و انرژی و وقتمو گذاشتم و از خوشیام گذشتم تا شیش ماه این دوره داره کم کم سپری میشه و حالا وقت نتیجه گرفتنه... 

امروز به یمن ورود مهمان به خونه ام بعد از 20روز خونه رو جارو کردم و بالکن رو آب و جارو ... و قراره از امشب تا وقتیکه هوای بندر خوبه تو بالکن بخوابم

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۶/۱۰/۲۱ساعت ۳:۱ ق.ظ  توسط فَ فَ  |