چند روز پیش تو مسیر پیاده روی کلاس به خودم گفتم آخیش امسال سرمانخوردما و دقیقا وقتی از کلاس برگشتم خارشی در گلوم احساس کردم و صبح با سرماخوردگی اونم شدیدش پاشدم بله یه ایطو چیزایی تو خودمون داریم ما امروزم با وجود همون سرمای لعنتی پاشدم رفتم عینکمو تحویل گرفتم عینکی با عدسی زرد به نظرم خیلی جذاب اومد و تا این ساعتم جذابه بعدم رفتم بیمه تکمیلی که گفتن زکی ما پول عینک بده نیستیم رفتم تامین اجتماعی که بعد از دوندگی تو همه اتاقها قرار شد پول کاور عینک و دستمالشو بدند چهل تومن یعنی زیاده میدونم...

بعدشم که از عصر پارینه سنگی در اومدم و تو کافی نت اطلاعات درسی و موسیقاییمو منتقل کردم به کارت حافظه گوشیم قبلا رو سی دی بود منم بی لپ تاپ و اینا ... خوب تا اینجا اوضاع خوب پیش رفت 

به اقای عینک فروش گفتم من بندعینک دستساز دارم و نمونه ها رو نشونش دادم و گفتم شما سه هفته بزارین مغازتون فروش نرفت میام میبرم گفت که گرون میگی طول بندها بلنده و هزارتا عیب آخرشم گفت من از چین عمده میخرم و 15میفروشم تا این حرفو زد بخودم گفتم به کاهدون زدی دختر این بابا رو نمیشه به حمایت از هنر و اینا تشویق کرد و یه تشکر کردم و زدم بیرون ...

عصر با دفترچه بابا رفتم دکتر چرا؟چون با دفترچه خودم میرفتم 100تومن پول دوا درمونم میشد و کو پول؟با دفترچه بابا چقد؟5تومن ...و از کلینیک تامین اشتباهی بگم که گفتن صبح زود نوبت دهی داریم فقط و خب اگه صبح زود بیمار نشدی دیگه هیچ برو بمیر فرزندم...

بابا داره راضی میشه تغییر مکان بدند باورم نمیشه هنوز... 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۶/۱۰/۱۷ساعت ۱۱:۲۱ ب.ظ  توسط فَ فَ  |