چالشی برایم بوجود آمده اگر دوستی به خانه اتان رفت و آمد دارد و هربار پس از رفتنش وسیله ای از شما گم میشود و آن دوست صمیمی است شما چه میکنید؟واقعا من مانده ام چه بگویم ان هم دوستی که تمام شرایطتت را میداند و باز هم میداند برای تک تک لوازم ضروری زندگیت چه ماتحتی از تو پاره شد...
برای پیرمردی گریستم که در کارگاه محقرش بدون هیچ تکنولوژی کوزه آب میساخت و میگفت هیچکس حاضر نیست هنرش را یادبگیرد و با همان عشق ادامه دهد دستها و پاهایش پینه بسته روی زمین ساعتها نشسته بود کوزه میساخت و نقوش می آفرید و خاکستر می مالید و پس از صبوری برای در آفتاب خشک شدنشان به کوره میفرستاد .... دلم میخواست بر دستهایش بوسه بزنم ...قرار شد با دوستانم یک کمپین راه بیندازیم ببینیم میشود کاری کرد کارستان...
برای شهر میناب گریستم آنگاه که در فروچاله غرق میشود و اینجا که مردم دعای بارش باران دارند آنجا مردم دعا میکنند باران نبارد که خانه هایشان در زمین خیس دهان باز کرده فرو نرود ...
چرا مردم کشورم به خودشان نمی آیند؟