هميشه خاطرات خونه مادربزرگ تو ذهن من زندست... اين پست شهره رو كه خوندم براي نگارش اونا اشتياق عجيبي در من بوجود اومد....

خونه مادربزرگ يه خونه قديمي تو كوچه پس كوچه هاي شهر يزد بود... كوي خواجه خضر به اونجا مي گفتند نرسيده به ميرچخماق (همون ميرچماق) ... مامان تا درس و مشق من و داداشم تموم ميشد فوري به فكر تهيه بليط ميشد كه ما تعطيلات تابستوني رو در شهر يزد بگذرونيم و اون وقتا با اتوبوس سختي راه و 12 ساعت توي مسير بودن رو به جون مي خريديم تا اينكه صبح زود به در خونه مادربزرگ (بي بي ) مي رسيديم...

 كلون درو مي زديم و از اونجائيكه به چفت در يه طناب بسته شده بود كه از بيرون ميشد اون در چوبي رو باز كرد من و داداش با شيطنت درو باز مي كرديم و توي يه دالون با سرعت مي دويديم و خودمون رو به اتاق بي بي مي رسونديم... بي بي قدكوتاه و لاغر ما با اون چارقدي كه بهش يه عالمه سنجاق آويزون بود ما رو بغل مي گرفت و مي بوسيد ... هميشه قبل از اينكه بهش خبر بديم مي خوايم بريم پيشش به قول خودش پلكش مي زد و مي دونست كه قراره مهمون داشته باشه....

بي بي هميشه سفره صبحانه رو پهن كرده بود و چشم انتظار ما بود و هميشه شبِ سفر ما رو پلك نمي زد آخه دل نگران بود و خوابش نمي برد.... بعد از ازدواج دائي و برگشت اون بيماري رواني كه در اثر جنگ به اون مبتلا شده بود ، زن دائي نتونست تحمل كنه و كارشون به جدائي كشيد اونوقت بي بي نوه اش رو هم خودش بزرگ كرد .... اون نوه هم پا به پاي بي بي از ما پذيرايي مي كرد و با اينكه سن و سالي نداشت خيلي زود پيش بي بي براي خودش كدبانويي شد ...

بعدها بعد از كوچ  بي بي به شيراز و به خاطر كهولت سنش نوه اش به پرورشگاه سپرده شد... بعدشم ازدواج كرد و الانم صاحب يه دختر ناناز شده....

بي بي زمان جنگ تحميلي به يزد اومده بود و توي اين خونه زندگي مي كرد....خونه بي بي يه حياط بزرگ داشت كه دورتا دورش به سبك خونه هاي اون زمان اتاقها و حجره هايي وجود داشت در قسمت جنوبي خونه هم يه شاه نشين وجود داشت كه ايوون مانند بود و در كنارش يه حياط خرابه كه دربش رو بسته بودند و اون ور تر درب زيرزمين كه ورود ما بهش قدغن بود ... از اون زيرزمينايي كه توش فواره و حوض بود و به غايت سرد و زمهرير والبته با كلي كتاب و شيشه هاي ترشي و آب غوره خونگي . رو ديوار ورودي زيرزمين بچه هاي دائي نوشته بودند " ووي جن بسم الله ..." گويا اين جمله رو از مادربزرگشون شنيده بودند... آخه غير از بي بي ، مامان زن دائي  هم اونجا زندگي مي كرد ....

در وسط اون حياط بزرگ يه حوض خيلي بزرگ با كاش هاي آبي بود و دورتادورش درختاي انجير و انار و گل ختمي و انگور كه هر كدوم به قرينه هم كاشته شده بودند و گلاي شاه پسند و اطلسي و شيپوري و ميمون ... حوض خالي از آب بود به خاطر وجود وروجكايي مثل ما .... همه خاله ها و دائي ها توي اون خونه چندسال اول زندگي مشتركشون رو گذرونده بودند به غير از مامان من .... وقتي خاله ها و دائي ها با خبر مي شدند كه ما به يزد رسيديم عصر اونروز براي ديدن ما به خونه بي بي مي يومدند... مامان سوغاتي هايي كه بسته بندي كرده بود و روشون اسامي رو نوشته بود به اونا تقديم مي كرد...

ما بچه ها به جون هم مي افتاديم و خونه رو روسرمون مي زاشتيم... و گاهي توي حياط با انواع ميوه ها سالاد ميوه درست مي كرديم و بعد خوردنش دل درد مي گرفتيم ... هر سال كه مي رفتيم يه قسمت از اون خونه قديمي فرو ريخته بود و نشست كرده بود... خونه بي بي با اون بزرگي حمام نداشت و ما روزاي جمعه زنبيل به دست با مامان به گرمابه هاي اون محل مي رفتيم و دلاكا حسابي ما رو چرك مي كردند با اون كيسه هاي زبرشون اشك ما بچه ها رو در مي آوردند به طوريكه وقتي از حموم مي اومديم تموم بدنمون و صورتمون سرخ شده بود...

بي بي توي گنجه اش همه چي پيدا ميشد واسه همين وقتي مي رفت خريد كنه قايمكي مي رفتيم توي اون گنجه و دولاب ها و تموم زندگيشو زير و رو مي كرديم البته به دور از چشم مامان .... يه عالمه قره قوروت و كشك و خوراكي پيدا مي كرديم و يه جايي جاسازي مي كرديم ... اونوقت ظهرها كه همه مي خوابيدند مي رفتيم سراغشون و دلي از عزا در مي آورديم... 

 سالها بعد اون خونه ديگه قابل تعمير نبود و همه اتاقاش نشست كرده بود و همه از اون خونه رفته بودند به جز بي بي اون خونه براي بي بي كه تنها با نوه اش زندگي مي كرد خيلي بزرگ بود ... اون خونه اهدايي از طرف بنياد بود و صاحب اصلي اش هم از فرنگ برگشته بود و مي خواستش ... بي بي از اون خونه اثاث كشي كرد و به يه جاي ديگه رفت... از اون به بعد ديگه هيچ خونه ايي مثل اين خونه نشد ...

 بعدش بي بي از يزد به شيرازخونه دختر بزرگترش رفت و طولي نكشيد كه براي هميشه چشم از جهان فروبست... بي بي اولين عزيزي بود كه من مرگش رو ديدم سر مزارش اونقدر گريه كردم و ضجه زدم كه چندين بار از هوش رفتم ... و با خودم زمزمه مي كردم: اون پرنده تو بودي پيرهن شب رو دريد ... رفت و گم شد تو غروب... رفت و از همه بريد... همه خاطرات با بي بي بودن عين يه فيلم جلوي چشمام ظاهر ميشدند ...

بي بي در شيراز به دور از زادگاهش به خاك سپرده شد و خاطراتش براي من تا ابد زنده موند...

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۸۸/۰۶/۰۲ساعت ۱۱:۳۷ ق.ظ  توسط فَ فَ  |