مهمان داشتم مهمان ناخوانده ... برای اولین بار بود که به خانه ام می آمدند شما خصوصیات دی ماهی ها را می دانید اگر هم نمیدانید من می گویم برایتان هر وقت مهمان دارند انگار بزرگترین آزمون زندگیشان را دارند آنقدر به خود و بقیه سخت می گیرند و تا پای جان پیش می روند تا همه چیز مطابق میلشان پیش رود و این وسط قانون مورفی تا دلتان بخواهد برایشان جولان می دهد... خب بگذریم من میهمان داشتم از یزد و خب چند ساعت قبل از حرکتشان خبر دادند و البته گفتند که مستقیم به قشم می روند و بعد سمت من و خوب تا اینجای قضیه خوب بود و طبق محاسبات پنج شنبه را وقت داشتم که یک خاکی برسرم بریزم ... خانه را جارو پارو کرده بودم و گردگیری و تمام خرت و پرتها را هل داده بودم زیرتخت که گفتم بپرسم رسیده اند به بندر یا نه و گفتند که میخواهند اول بیایند پیش من و من بدو بدو رفتم تا سوپری محل تا چیزی برای پذیرایی بگیرم و همزمان با من آنها هم رسیدند و خب نایلونهای خرید به دست با هم مواجه شدیم راننده تاکسی ازشان دوبرابر کرایه گرفته بود...آمدند و کمی برایشان از قشم و نکات ایمنی و اینها گفتم و خوب که حرف زدم و از منبر پیاده شدم بعضی هاشان گفتند که قبلا آمده اند به قشم و خوب راهیشان کردم...

روز بعد که جمعه باشد عصر خبردادند که از قشم و درگهان دل کنده اند و دارند می آیند و من هولهولکی بار و بندیل را از خانه پدری جمع کردم و با مادرم به خانه خودم رفتیم ترتیب شام را دادم و اسباب پذیرایی را فراهم کردم... تا شام آماده شود لباسهای سنتی بندر را در اختیارشان گذاشتم تا هر چقدر می توانند جنگولک بازی در بیاورند و عکس بگیرند... کلی گفتیم و خندیدیم کلی مادرم سوژه به دستشان داد که تا سالها به یادشان بیفتند و بخندند... کلی حرص خوردم ...برای خانومها گل سینه آماده کردم و به یادگار دادم و امروز صبح تنهایشان گذاشتم و به سرکار آمدم ... قرار است کل پاساژهای بندر را تا قبل از حرکتشان در امروز بچرخند نمی توانستم بدون حرص و جوش خوردن همراهیشان کنم... خدا کند بهشان خوش گذشته باشد...



برچسب‌ها: دستساز
+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۲/۱۱/۱۹ساعت ۱۱:۲ ق.ظ  توسط فَ فَ  |