تعطیلات داره با سوگند خانوم سپری میشه روزگاری اونقدر محبتم به سوگند رو  نشون میدادم که مادرش فکر کرد من میخوام صاحب این بچه بشم بعد از اون دیگه هرگز مثل قبل این بچه رو نوازش نکردم و نبوسیدم حالا به من میگه تو یه فرد درونگرا هستی که محبتشو نشون نمیده و بلد نیست ابراز کنه میگه که خواهرش دم به دیقه قربون صدقه سوگند میره من با خودم گفتم خواهرت اسمش خواهرشوهر نیس و من برای تو خواهرشوهرم....یادم نرفته چه آبروریزی بخاطر توهماتت راه انداختی و من برای اینکه اون آبروریزی تکرار نشه هیچ کاری و حرفی ندارم باهات

سرما خوردم شدید و از سوگند دوری میکنم.الان رفتن بیرون و سوگند واسه اینکه من باهاشون باشم کلی اشک ریخت حالم بدتر از اونی بود که همراهیشون کنم.

اقوام پدری توقع داشتن کارای هنریمو مجانی بهشون بدم و حرفی از پول نزنم اینو بابا میگه ....حالم بده از وقتی اینو شنیدم من که نیتمو بهشون گفتم و صرفا بخاطر کار خیره که وقت میزار م وگرنه طمعی به این پول ندارم...واقعا چرا من باید برای کسی وقت بزارم  ؟ چه توقعات بیجایی. ...بزرگترین اشتباهم این بود که گذاشتم بابام و اقوام حسابگرش از کارم سر در بیارن ک حالا توقع دارن مجانی واسشون کار کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۲/۱۰/۱۱ساعت ۱۰:۱۷ ب.ظ  توسط فَ فَ  |