امروز پا به دنیا گذاشتم ...

نمیدونم سی و چند ساله شدم ... هر سال شب یلدا مامان و بابا میان سراغم دیشب هم اومدن بعد از فوت همسرم فهمیدم که پسرعموم هم 30 آذر به دنیا اومده چند تا از کیکای تولدمو هر سال بردم خونه مادربزرگم اما امسال علیرغم اصرار عموم نرفتم و خونه خودم موندم... شب یلدا برای ما به اون درازی نیس که برای بقیه هست... بابا برام لباس و ادکلن آورد... مامان هم جدا اسپری و عطر خریده بود تفاهم دارن ولی هماهنگ نیستن با هم... مامان اومد و برای صدهزارمین بار نالید از اینکه خونه قدیمی کهنه زهوار در رفته الانیشون رو دوس نداره و دلش آپارتمان نشینی می خواد... بابا هم کنترل ماهپاره رو گرفت و هر هزارتا کانال رو زیر و رو کرد... بعدم آجیل خوردیم ،میوه، قاچای هندونه شتری، لبو، چای با کیکم، انار،با مامان سبزی پاک کردیم حتی، عکس گرفتیم چندتایی که دوربین خودش از ما سه تا گرفته تار در اومدن اما شادترن منم طبق معمول نیشم بازه...

هی ظرف کثیف شد هی مامان رفت شست کلا مامان تو مسیر آشپزخونه - سالن بود... زود اومدن و زود هم رفتن مامان بابام ...جاروبرقی رو آورده بودم وسط که سر رسیدن... قبلش هول هولی رفتم کیک خریدم ... تزئین کیکه تو حلقم اما مزه اش اوکی بود ... شمع هم که یادم رفته بود کلا...

دوتا داداشامم زنگ زدن و تبریک گفتن خوشالم کردن...

فقط یه تولدم رو با همسرم بودم همش یکی... برام پاندا خرید یه شاسخین خیلی بزرگ یادش بخیر...

کلا از دیشب تا حالا دوتا مسیج تبریک داشتم ، یه پی ام ،یه ایمیل ، به بقیه هم که خودم جسته گریخته هر بار که یلدا رو تبریک گفتن یادآوری کردم تولدمم هست (انسان خودشیفته)...


برچسب‌ها: از خودم
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۲/۱۰/۰۱ساعت ۸:۴۳ ق.ظ  توسط فَ فَ  |