آرایشگرم یکی از اتاقای خونه اش رو سالن کرده برای آرایشگاه ... تعجب کردم و گفتم چرا سالن رو تحویل دادی ؟ قیافه اش خیلی بهم ریخته بود انگار اونایی که عزادار باشن ... گفت که داستانش مفصله گفت روز اول محرم داشته آرایشگاه رو تعطیل می کرده دونفر خانوم یکی مانتویی و اون یکی هم با لباس سنتی بندری و روبنده (برقع) میان آرایشگاه و می خواستن مو کوتاه کنن تا این میاد دست به قیچی بشه اون چادریه موکت بر می زاره زیر گلوش و دست و پاشو می بنده در دهنش رو هم چسب می زنه و النگوهای طلاشو با سیم چین می چینه همه طلاهاشو می برن دخلشو خالی میکنن و حتی به سشوار و رژ و وسایل آرایشگاه هم رحم نمی کنن در عرض ده دیقه این اتفاق می افته... اینم شانس آورده که تا تسلیم شده بلایی سرش نیاوردن... قیافه اش اونقدر داغون بود اونقدر اثرات استرس و ترسی که بهش وارد کرده بودن زیاد بود که میگفت دنیا رو بهم بدن پامو از خونه بیرون نمی زارم دیگه ... به یاد خودم افتادم راست می گفت من چندین ساله دیگه دوس ندارم بیرون از خونه باشم چهاردیواری رو به همه جا ترجیح میدم سرقت دوم که از خونه ام طلاهامو زدن دیگه ترس از تو خونه موندن هم به اون یکی ترس اضافه شد مَثَل " نه در غربت دلم شاد و نه رویی در وطن دارم"



اینم واسه کاموا دوستا

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۲/۰۹/۰۳ساعت ۱۰:۰ ق.ظ  توسط فَ فَ  |