اومدم بگم من به اون جشن عروسی رفتم ... در تالاری خارج از شهر با یکی از خوانندگان مطرح استانمان ... همه با لباسهای فاخر آمده بودند... ساده ترین و بی ریخت ترینشان من بودم... اقوام داماد همگی تاج به سر شده بودند با لباسهایی بی نهایت تنگ که راه رفتن را برایشان تقریباً غیرممکن کرده بود... اقوام عروس هم با لباسهایی کار شده از سنگ و یا پارچه هایی که برقش چشمانت را خیره می کرد...حتی عبایی که چشمم را گرفت و روی لباسشان پوشیده بودند به جای مانتو را دیشب از پاساژ پرسیدم 700 تومن بود...  چندین سال بود که جشن عروسی این مدلی نرفته بودم ... حتی زنهای بسیار مسن تر از من هم تیپ های آنچنانی و آرایشهای خفن داشتند... من یه LBD پوشیدم با کفش و جوراب مشکی موهایم را هم اتو کشیدم ساده ریختم دورم یک عبای هزار سال پیش که همسرم برایم انتخاب کرده بود را هم با شال انداختم رویش...می خواهم بگویم وصله ناجوری بودم در میان آن جمع ولی بد نبود... عکسهای مجلس حنابندان را هم کلیپ کرده بودند با آهنگهای شادی که روی آن گذاشته بودند و روی پرده برای خانمها نمایش میدادند و اقوام عروس جیغ و دست و هورا می کشیدند ... مراسمشان بسیار دور شروع شد تا ساعت 12 شب هنوز دعوتیها در حال آمدن بودند شام را ساعت دوازده و نیم سرو کردند... عروس را ساعت 12 شب آوردند... ارکستر اما باحال بود و من همش می گفتم اگر به خودم بود یک لحظه هم در جایم بند نمی شدم بس که این آهنگها شاد هستند اما فک و فامیل دو طرف در حال فخرفروشی به هم بودند و کمتر کسی می رقصید... قرار بود عروسی تا ساعت شش صبح ادامه داشته باشد... ساعت 12 و نیم پدر و عمویم تصمیم به بازگشت گرفتند... ما هم برگشتیم...

روز بعدش که دیروز باشد من با همان شال قرمز که برای عروسی پوشیده بودم با مادرم که اصرار به پاساژگردی داشت به بیرون رفتم و با همان شال هم اقوام همسرم که سیاه پوش بودند ، من را دیدند... حس خوبی نبود ولی باید می دانستند وقتی برایم ارزش قائل نمی شوند من هم در حد همان تسلیت گفتن احترامشان می گذارم... 

دردسر تازه ایی برایم درست شده تازگی ها یکی دیگر از همسایه ها همین که دکمه آسانسور را می زنم صبحها با آسانسور از طبقه دو به طبقه من می آید که در آسانسور با من باشد... آن یکی که طبقه بالایی بود خوشبختانه شبکار شد و شرش کم شد... این یکی جایش را گرفت... چند روزیست که سعی می کنم دیرتر بروم و باز می بینم در پارکینگ الکی خودش را معطل کرده تا من برسم و بعداً با موتور سیکلت به سرکار برود... خدایا من از جنس مرد متنفرم...


برچسب‌ها: مردم در موردم, آپارتمان نشینی
+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۲/۰۸/۱۱ساعت ۷:۵۶ ق.ظ  توسط فَ فَ  |