در ستایش رها کردن قبلا هم نوشته ام. اما به نظرم این بحث آنقدر خوب است که می توان بارها در مورد آن نوشت. قبلا در ستایش این که «همه چیز باید برود» نوشتم و این بار در ستایش این که «همه ی آدم ها باید بروند».
وقتی می خواستم به اینجا بیایم در فکرم این بود که خانه ای که اجاره خواهم کرد باید به اندازه ی خانه ی خودمان در ایران چیزی حدود ۶۰ متر باشد. معتقد بودم من نمی توانم در خانه ای کوچکتر دوام بیاورم. آگهی های خانه هایی با یک اتاق که آشپزخانه هم در خود اتاق است در نظرم بی منطق می آمد. در نهایت اما به خاطر سختی خانه پیدا کردن و گرفتاری و دوری و اینکه کسی خانه به آدمی که ۵۰۰۰ کیلومتر با او فاصله دارد اجاره نمی دهد مجبور شدم یک اتاق در یک آپارتمان اجاره کنم. معتقد بودم انتخاب درستی است هرچند مجبور بودم با صاحبخانه زندگی کنم. آشپزخانه بزرگ بود و چون خانه ی نسبتا بزرگی بود حس «خانه» را به آدم می داد. با این حال تحمل وجود یک غریبه را در همان خانه نداشتم. این که وقتی به آشپزخانه می رفتم صاحبخانه هم در آنجا بود به من این احساس را می داد که حریم خصوصی ام از من گرفته شده است. در نهایت دوام نیاوردم و بعد از دو ماه کار به اسباب کشی کشیده شد و در سرمای زمستان تک و تنها و غریب چمدانم را جمع کردم و به خوابگاهی رفتم در یک اتاق ۹ متری. حمام و توالت و آشپزخانه در راهروی طبقه بود که با ۱۰ نفر دیگر مشترکا استفاده می شد! در سرمای ژانویه چند شب اول پتو نداشتم و تا صبح با کاپشن می خوابیدم تا میم لطف کرد و به من یک پتوی سفری نازک قرض داد. و البته بعد از یک ماه یخ زدن مادرم از ایران آمد و به من یاد داد که باید پیچ شوفاز را بپیچانم تا روشن شود و تا صبح یخ نزنیم! اتاق را از دانشجویی اجاره کرده بودم که از قرارداد خوابگاهش فقط دو ماه مانده بود ودر نتیجه بعد از دو ماه دوباره چمدان به دست راهی خانه ی سوم شدم! چون خانه پیدا کردن در اینجا بسیار سخت است به متراژ و امکانات توجهی نداشتم. فقط همین که سقفی ییدا شود و گرم باشم کافی بود. اما بر حسب شانس و اتفاق خانه ی جدید «بزرگ» بود و مهمتر از همه مستقل بود. این بار تعربف من از «بزرگ» رسیده بود به آپارتمانی به اندازه ی ۴۰ متر با دستشویی و حمام و آشپزخانه ی مستقل. تازه اینجا بود که فهمیدم ۴۰ متر احتیاج من نیست! من با نصف این اندازه هم می توانم زندگی کنم.
و بالاخره بعد از ۷-۸ ماه آوارگی و سه بار اسباب کشی بالاخره دانشگاه به من یک اتاق مستقل داد حدودا ۱۴-۱۵ متر که داخلش آشپرخانه و حمام و توالت هست. آشپزخانه هم جدا از اتاق نیست (داخل اتاق است) که در اینجا به آن استادیو می گویند. این جا بود که من فهمیدم واقعا همین قدر است نیازم. حتی وقتی مادرم می آمد دو نفری سه ماه در همین اتاق از سروکول هم بالا می رفتیم و هیچ کس احساس تنگی جا نمی کرد! یک خاطره ی من از این اتاق این است که برای اینکه بفهمم اتاق چند متر است کف زمین دراز کشیدم و در حالی که پایم به دیوار بود علامت زدم سرم کجاست و این کار را آنقدر ادامه دادم تا رسیدم به سر دیگر اتاق! و فهمیدیم اتاق حدودا ۱۴-۱۵ مترمریع است!
و همین ترک کردن های مدام مردن را راحت تر می کند. اینطور است که آدم ها یاد می گیرند که می آیند و می روند. یاد می گیرند که هیچ چیز ماندنی نیست. دل بستن به خانه به اجسام به آدم ها ترک کردن را سخت می کند و مردن را سخت تر.
اینجا یک رسم خوبی دارند که بچه ها چیزی که لازم ندارند را در طبقه ی همکف خوابگاه روی صندوق های پست می گذارند. هر چیزی که فکرش را بکنید پیدا می شود از دمپایی و چتر تا ظرف و لباس و کیف و لوازم تزیینی.. اگر کسی چیزی دارد که دیگر به آن نیاز نداردراحت می گذارد در طبقه ی همکف بدون اینکه طمع فروشش را حتی به قیمتی نازل کند یا آن را با خودش به خانه ی جدیدش بکشاند. کسی هم که احتیاج دارد برمی دارد. احتیاج هم نه الزاما به معنای فقیر. شما از این خانه می روید و بشقابتان را به من می دهید و من وقتی دارم می روم بشقاب را به کس دیگری می دهم و این زنجیر ادامه می یابد … کسی هم بیش از حد نیازش جمع نمی کند. همه می دانند رفتنی هستند. کسی سرویس چینی در خانه اش نمی چیند. هرکس به اندازه ی نیازش دو سه تا پشقاب در خانه اش پیدا می شود و همین. خود من وقتی با دوست روسی آشنا شدم که تازه به اینجا آمده بود از هر ظرفی (مثل ماهیتابه و قابلمه و بشقاب و ..) هر تعداد که داشتم نصفش را دادم به او تا کارش راه بیفتد و هروقت فرصتی یافت برود برای خانه اش لوازم پخت و پز بخرد. هیچ هم احساس کم بودن وسیله ای نکردم.
از لطف این سنت قشنگ خود من مثلا یکبار یک مایکروفر دست دوم در همین طبقه ی همکف پیدا کردم! کهنه بود ولی کار می کرد و درنتیجه لطف بزرگی بود!
دیگر دلبستگی من به این شهر بود. این که نمی خواستم اینجا را رها کنم. درست وقتی پیشنهاد کاری از آخن رسید یک پیشنهاد هم از مونیخ گرفتم. می دانستم طمع است اگر بخواهم اینجا بمانم.» طمع» است چون آدم نباید همه چیز را باهم بخواهد. کاری که در آخن بود را بیشتر دوست داشتم و در نتیجه تصمیم گرفتم طمع نکنم و «بروم».
دلبستگی دیگرم آدم ها بود. می خواستم بمانم به خاطر آدم هایی که می شناختم. اما دیدم که آدمها یا در حالی که همین جا مانده اند می توانند من را رها کنند یا کلا «بروند»جای دیگری به دنبال زندگی و شغل و درسشان و من مانده باشم اینجا به خاطر آدم هایی که دیگر نیستند.
و آدم ها را هم رها کردم.
به نظرم این یک فرآیند تدریجی است. فرآیند دلپذیری که مردن را آسان می کند. تمرین مردن که شامل دست کشیدن از همه چیز است باید از یک جایی شروع شود. باید از یک جایی شروع کنیم بندهایی که از اجسام و آدم ها و مکان ها خودمان به دست و پای خودمان پیچیده ایم را باز کنیم و رها شویم. .و این رها شدن به ما توانایی حرکت می دهد. درست مثل یک پرنده که وقتی کوچ می کند هیچ چیزی را پشت سرش جا نگذاشته است چون چیزی ندارد.
رها شوید. همچون پرنده ای که هر زمان بی هیچ نگرانی به اوج پر می کشد بی آنکه به پشت سرش نگاه کند.