حالا كه از ماجراهاي تاكسي و دربستي گرفتن من زيادي خوشتون اومده و با خوندنشون گل از گلتون مي شكفه اين يكي داستان رو هم بشنويد... (البته بگم خيلي بديد اگه فكر كنيد من در بوجود آمدن اين قضايا نقشي دارم)... هِلِك هِلِك اچ پي جون (لپ تاپو ديگه ) برمي دارم ببرم درايو بنديش كنم و يه Back up هم از درايو ريكاوريش بگيرند برام (نه اينكه خودم بلد نيستما حوصله و دل و دماغ و لب و دهن اين كارا رو ندارم ... در ضمن ممكنه وسط اين پروسه خوابم ببره) داشتم مي گفتم اچ پي جون رو ور مي دارم و هي تو دلم خدا رو شكر مي كنم كه از اين سنگين تر نيس. چون من نه اينكه زيادي تعادل دارم بار بيشتر از يك كيلو رو در حملش عاجزم. لق لق مي خورم از دو طرف... خلاصه ماشين ايستاد و ما ديديم عقب سه تا خانوم نشستند و بالاجبار نشستيم جلو. خانوما لباس محلي تنشون بود و ظاهرا دنباله بحث رو ادامه ميدادند... راننده هم يه سي دي بندري گذاشته بود... بهش گفتند سي ديتو بده ما ببريم گوش بديم برات بياريم... راننده گفت نمي دم... گفتند تو كه بندري نيستي واسه چيته اين سي ديه؟ راننده ظاهرا از اينا به تنگ اومده بود چون يه جايي وسط راه ايستاد و بهشون گفت پياده شيد. منم از خدا خواسته سريع پريدم عقب ماشين و جاي اون سه نفر نشستم (نه اشتباه نكنيد... جاي يه نفرشون رو فقط تونستم پر كنم... ) اينا كه رفتند راننده سر قصه رو باز كردو گفت تا من باشم ديگه همچين آدمايي رو سوار نكنم... خانوم (رو به من ) اگه بدونيد چه موجوداتي بودند از همون اول يه ريز حرف زدند و متلك انداختند و تقاضاي دوستي دادند به من. شما بندري هستين ؟
من- بله.
راننده - ولي قاعدتا فقط بندري نيستيد احتمالا دورگه هستين ... ببخشيد ولي شما اومدين بندر چيكار ؟ اومدين خودكشي كنيد؟
منم (كه فريبا باشم) ساكت و بيرون رو تماشا مي كردم.
- ببخشيد خانوم شما شاغليد؟
- ببخشيد شما بايد بدونيد؟
راننده- آخه منم شغلم اين نيس... من ليسانس حقوق هستم از اميديه خوزستان اومدم اينجا ماموريت فردا هم دارم برمي گردم بچه نيستم 32 سالمه ازدواج هم نكردم تا حالا....
داشته باشيد راننده ايي رو كه ليسانس حقوقه ... از اميديه اومده ماموريت ولي اينجا رو عين كف دستش بلده و همين دو روزه تو ماموريت هم داره مسافركشي ميكنه... تازه آهنگايي كه گوش ميده هم دو روز نگذشته كللهم بندري اونم از نوع بندرعباسي شدند... من بايد باور مي كردم ديگه نه؟ بعدش ايشون بدشون مي ياد يكي بهشون پيشنهاد دوستي بده اما خودشون ؟
ديروز اينقدر اينجا گرم بود كه من تا كارم رو پاي عابر بانك انجام دادم خيس عرق شدم (خيس به معناي واقعي انگار كه تازه تازه تازه از زير دوش در اومده باشي.. آخه چرا اينقدر بي فكر بازي- حداقل عابربانكاتون رو بزاريد تو اتاقكاي خنك ... البته هستا كلن سه تا عابربانك تو سطح شهر هست كه تو فضاي داراي تهويه مطبوع هستش )
ريكاوري و درايو بندي دقيقن دوساعت و نيم از وقتم رو گرفت... از اون بدتر تحمل قيافه يه آدم عبوس بود كه به زور در مورد لپ تاپ راهنمايي مي كرد ... جايي هم اون نزديكيا نبود كه خنك باشه و برم تا اين دوساعت بگذره ....
چه حالي ميده نه خدائيش خيلي خيلي حال ميده وقتي صبح اول صبح ساعت 6 پاشي از خونه بزني بيرون بعدش وسط اينهمه آپارتمان با اون چشاي خواب آلود يه گله 7 تايي گاو ببيني ... نه به خدا من خواب نبودم بيدار بودم اما هفت تا گاو چاق و چله جلوي روم سبز شدند به چه بزرگي...
اونوقت مي يام تو كارت زني مي بينم قدم كه برمي دارم شيش متر جلوتر مي پرم تو مايه هاي سَر خوردن روي سرسره ايي كه تازه نصب شده و حسابي ليزه ... يا سرسره ايي كه كهنه شده و عمل نمي كنه اونوقت روش شن ميريزي كه ليز بشه (كاري كه بچگيا مي كرديم...) بعدش كفشم رو از پام در مي يارم مي بينم يه پيچ رفته كف كفشمو سوراخ كرده هيچ، انگاري با يه چارسو يكي با تمام قدرت پيچوندتش... منم چارسو پيدا نكردم كه با تمام قدرتِ نداشته ام بازش كنم. با لبه دستگاه پانچ افتادم به جونش كه بعد كلي وقت موفق شدم درش بيارم...
يادم باشه از اين لپ تاپيه پورسانت بگيرم بس كه با اچ پي جون واسش تبليغ كرديم و مشتري جمع كرديم واسش... هر كدوم از همكارا يه نظري ميدادند راجع به اچ پي جون... اما همه متفق القولند كه دخترونه و ظريف مريفه...