ساعت دوازده و نیم ظهره .... نه و نیم بیدار شدم ... حوصله هیچ کاری نیس... اهنگا دارن از دیشب ریپلی میشن... صبحانه نصفه نیمه ... خونه چند هفته ای هست جارو نشده... گرد و خاک از سر و روی همه چی میباره...یکی نیست بگه تو که از پس گرد و خاکا برنمییای اینهمه تزیینی میخوای چیکار...کتاب ه همون وسط افتاده بافتنیم طبق برنامه پیش نرفت.... لباسا تو ماشین منتظر ابکش شدن ... هفته ای یه بار فقط کار میکنه این ماشین... صاحبش حوصله خودشم نداره چه برسه به شستن لباس...برنجا چندین ساعت تو اب دارن خیس میخورن... اومدم یه اویز صدفی رو اویزون کنم از دستم افتاده صدفا خورد شدن پخش وسط سالنی که از اطاق هم کوچیکتره....جاروبرقی رو اوردم حس جارو کشیدن نیس بازم.... به بچه های فامیل گفتم بریم کوه گنو نمیان سرشون شلوغه گرما رو بهانه کردن... لپ تاپه بازی در آورده تا روشنش میکنم شطرنجی میشه صفحه اش.... اقای همکار زنگ زده که فردا خانومم دعوتتون کرده خونه همون که پارکینگمو میخواست گفتم که جایی دعوتم...دعوت نیستم مادر و پدرم جمعه هایم را حق مسلم خودشان میدانند....
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۷/۱۸ساعت ۱۲:۵۱ ب.ظ  توسط فَ فَ  |