دندانم را روکش گذاشت برایم و فرمان داد که تا می توانم رول پنبه را گاز بگیرم تا دندان سرجایش فیکس شود... احساس خوبی نیست داشتن یک دندان مصنوعی در این سن و سال خصوصا وقتی پدر بگوید که از چهل سال به بعد تازه فهمیده دندان درد چیست... به دندانهایم بیش از حد رسیده ام همیشه بهترین خمیردندان بهترین مسواک بهترین نخ دندان را برایشان مهیا نموده ام ولی شد دیگر .یک روکش یک جسم غریب آمد و جا خوش کرد در ردیف دندانهایم... مطب دندانپزشکم نزدیک خانه مادربزرگم است و باز هم من رفتم به دیدن این دوس داشتنی ترین زن دنیا... دوستش دارم نمی توانم در چشمانش خیره شوم و اشک نریزم با چشمانش با من حرف می زند ...
اما خساست این خانواده برایم قابل درک نیست... اینکه ساعتها بنشینی و حتی آبی هم پیش رویت نگذارند عجیب است برایم... اینکه آنقدر این دست و آن دست کنند تا بگویی شام میل ندارم و از خدا خواسته قبول کنند... اینکه بعد از دوساعت تنها یک انار بگذارند در بشقاب و بیاوردند بگذارند روی میز هم اصلا هضم شدنی نیست... اینکه سه عدد شیرینی مثلاً سوغات یزد بیاوردند برای سه نفر آدم ... برایم عجیب است این کارها... خانواده نداری نیستند آخر ... هرکسی برای خودش جداگانه حقوقی دارد... همه اش به خودم می گویم تو برای دیدار می روی تحمل کن تا بگذرد این دو سه ساعت... نمی دانم با همه اینگونه اند یا فقط با من و مادر و برادرانم؟