يكي از همكارا كه مدتها اينجا كار مي كرد و بعد اومدن من منتقل شده بود به دفتر مركزي ديروز با پسرش اومده بود اينجا واسه ماموريت... يه پسر 5 ساله با نمك و شيطوني كه شيطنت از اون چشاي درشتش مي باريد. موهاشم سيخ كرده بودند واسش خفن... بعد به من ميگه بيا بشين پيشم خاله.. من هنوز ننشستم لپامو با تمام قدرت كشيده.... بعد گفتم واي خاله تو چقدر خطرناكي ....وقتي من اين بچه رو اولين بار ديدم توي كالسكه بود اما حال ماشاالله واسه خودش مردي شده بود... منم كه ديوونه بچه... اينقده سربه سر اين پسر گذاشتم كه ديگه ول كنم نبود... به باباش مي گفت بابا اون پيتزاي قارچ و گوشت كه خورديم 8 تاش اضافه اومد يا 3 تاش؟ با اين گيره هاي كاغذ واسش يه زنجير ساختم... كه چند دقيقه بيشتر تو دستاش دووم نياورد... باباش مي گفت ايليا اين كاردستي خاله فريباست 2 ساله از بندرعباس.... ولي خداييش از من بهتر بلد بود با لپ تاپ باباش ور بره و بازي و آهنگ بزاره...
يكي از همكارا به ايليا ميگه :فلاني (يه اسم سانسوري) بده آدما رو مي كشه...ايليا: چرا واسه اينكه پولاشون رو برداره؟ بره واسه بچه هاش چيزي بخره؟ چون دلش مي خواد؟ چون دوست داره؟
وقتي ساعت 7 شب بري تو رختخواب و ساعت 10 با زنگ تيليفون از خواب بيدار بشي... بايدم تا صبح همش اين ور اون ور بشي و عالم و آدم بيان تو ذهنت... حتي اونايي كه باهاشون برخورد نداشتي ... حتي اونايي كه واسه وبلاگت كامنت گذاشتند... صبح كه از رختخواب كنده ميشم داغون و خورد و خميرم... يه آن به سرم ميزنه زنگ بزنم شركت و بگم مريضم نمي تونم بيام... يادم مي ياد هنوز نتيجه مصاحبه مشخص نشده و به مرخصيام نياز دارم...در ضمن فرزان هم مرخصي تشريف داره... يه جورايي خسته شدم از اين كار فعلي از صبح پاشو بيا بشين به اميدي كه يه كار پيش بياد و بخواي انجامش بدي... اونوقت بيخود و بي جهت بهترين لحظه هاي عمرت اينجا تا ساعت 6 عصر تلف بشه... توي بيابون هم باشي و نتوني مرخصي ساعتي بگيري ، بري حداقل از اين محيط كنده بشي يه چند ساعتي...
اون حس 18 تير فقط سه روز دووم آورد و اگه مي دونستم اين يكي حس مزخرف رو به دنبال داره اصلن تداومش رو آرزو نمي كردم...
براي داشتن يه آرامش ابدي چيكار بايد كرد... كه از اين فضا جدا شد و اصلنم برنگشت بهش... كه اصلن يه نفر هم تو فضاي جديد تو رو نشناسه ... كه هيشكي از حالت نپرسه... كه سرت به كار خودت باشه... فكر كنم وضع روحيم خيلي افتضاحهه.... همش بخاطر فرو خوردن اون بغضيه كه بايد مي شكست توي اون روز و نزاشتند ...