بچه ها ممنونم ... همه چی تموم شد صد در صد اوکی نبود اما برای من که تجربه اولم بود عالی بود و ممیز پیش اون مدیر احمق گفت که این خانوم خیلی منظم و دقیق هستن اونم از لجش گفت چرا کسی از ما تعریف نمیکنه همش از دیگران  تعریف میکنن یه عالمه هم ایراد از کارش گرفته بودن قبل از ممیزی به اطلاع مدیرعامل رسوندم که خانوم همکار از دستورش پیروی نکرده چون فردا همه کاسه کوزه ها سر من میشکست.

از شنبه معلوم میشه ایا باید برگردم سرمنشی گری یا تو این دفتر مسوول امور باقی بمونم... من قابلیتمو نشون دادم بقیه تصمیمات با مدیر عامله... 

اونقدر خدا تو وجودم دلسوزی و مهربونی گذاشته که به داد اون مدیر احمق هم چندجا رسیدم و نجاتش دادم اما قدر ندونست... لجم میگیره گاهی از اینهمه دلسوزی...

امشب تولد بابام بود خونه مادربزرگم جمع بودیم... مامانمو نیاورده بود... دلم پیش مامانم بود... خدایا دعاهام بی اثره؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۷/۱۰ساعت ۱۰:۲۲ ب.ظ  توسط فَ فَ  |