می دونید روز اولی که تو مشهد آژانس گرفتیم تا آبشار اخلمد به
همسفرم گفتم این آقا با وجود اینکه جاافتادس مجرده حدس من اینه گفت نه
متاهله ... گذشت و ایشون همراه ما اومد تا مسیر یک ساعت و نیمی آبشارو طی
کردیم سنگنوردی بود منم با همون کفش راحتی بدون لژ با اعتماد به نفس رفتم و
هر بار نیاز بود بپرم زدم به آب...
مشکل اینجا بود که انگار همسفرم یادش رفته بود که منم همراهشم و پا به پای اون آقا که بعداً کاشف بعمل اومد کوهنوردی می کنن و با همسفرم در این موضوع تفاهم داشتن ، راه افتاد... خب البته من اعتراضی نکردم تا جایی که دیدم نه واقعا انگار قراره تنها باشم همش و گفتم "کمی آهسته تر بد شو" تا اینکه از سرعتشون کم کردن ... و باز دوباره یادشون رفت...
خب تنها زندگی کردن به من یاد داده که از تنهایی لذت ببرم... من تو سفر به مالزی هم سه روز از سفرم رو تنها بودم و البته خیلی هم بهم خوش گذشت چون مردمش زود باهام صمیمی می شدن... ولی در این سفر نمیشد با کسی صمیمی شد نمیشد به کسی اعتماد کرد... دوست مشهدی دوران خوابگاهمم از شانس من رفته بود "نجف اشرف"...
این با هم بودن همسفر و اون آقاهه به همین جا ختم نشد... من که رفتم سرخاک همسرم ، همسفرم از موقعیت استفاده کرد و با اون آقا رفت کیف خرید...یا بازار که رفتیم خرید کنیم و این آقا آشنا داشت که بهمون چیزی نندازن باز اونا همقدم شدن و من تنها موندم راستش من خیلی آهسته راه می رفتم و اونا پا رو گذاشته بودن رو گاز...
یا مثلاً برای خرید مانتو باز این آقا اومد و من دنبال یه کیف صنایع دستی بودم و فقطم همینو می خواستم دوتا مغازه که رفتیم همسفرم صداش در اومد که حالا نیست که نیست مجبور نیستیم حتماً بگردیم دنبال کیف...
بازدوباره رفتیم از روستای ابرده و طبیعتش استفاده کنیم نمیشد از حاشیه جاده پیاده روی کرد جوش برای پیاده روی مناسب نبود پیشنهاد دادم که بریم یه چایی ذغال بخوریم و به بهانه اون چایی رو تختایی که در مسیر رودخونه گذاشتن بشینیم و از آب و هوای خوبش استفاده کنیم ... همسفرم گفت که چایی نمی خواد ولی منو با اکراه همراهی کرد... چندی گذشت که یه خانواده عرب زبان اومدن تخت کناریمون... همسفرم سریع گوشی رو برداشت و اون آقا رو صدا زد که بیاد بادیگارد ما باشه چون حس خوبی نداشت ...
و اون آقا هم اومد و دوباره همراهیشون شروع شد و روستای زشک رو هم باز من تنها گذروندم و خودموبا عکس و فیلم مشغول کردم...
البته من آدمی نیستم که ساکت بشینم و به همسفرم گفتم لزومی نداره این آقا همه جا همراه ما باشه... ما دونفری هم می تونیم خوش بگذرونیم که در جوابم گفت : من ازش بدی ندیدم...
اینم
بگم من از همون اول سفر که دیدم هیچ تفاهمی با همسفرم ندارم کمتر باهاش کل
کل می کردم حتی کمتر نظر میدادم ... بدون هیچ اعتراضی حرفاشو قبول می
کردم چون با کوچکترین حرفی پیله می کرد و ول کن نبود... و زبونش نیش داشت و
اکثر به تیکه پرونی و رک گویی می چرخید...
و شانس بد این بود مادامی که این آقا همراهمون نبود رو دور بدشانسی می افتادیم ... یا راننده های دیگه کرایه بیشتری می گرفتن یا مغازه دارا جنسای آشغال می فروختن یا راه رو اشتباه می رفتیم ... و حتی اگر نبود شاید به قطار هم نمی رسیدیم چون حساسیت موضوع رو درک کرده بود و بیشتر از من نگران رسیدنمون بود...
نمی دونم این چند روزه همش دارم فکر میکنم که کار کدومامون اشتباه بوده من که اعتراض می کردم یا اون که با یه فرد جدید و غریبه آشنا شده بود و اون رو به من ترجیح می داد؟