من برگشتم از سفر... دیروز ظهر رسیدم... تو سفر بهمون خبر دادن که مادربزرگم سکته مغزی دوم رو داشته و الانم تو بیمارستان بستریه... رو به بهبوده البته...
هتلمون هتل کیمیا بود و حسنش این بود که سرویس برای حرم داشت و دیگه اینکه توی تالار هتل هر شب جشن عروسی بود منم که عاشق این جور مراسما دوتاشون رو رفتم و رقص خراسانی رو دیدم چقدر زیبا اما هرچی نیگا کردم چیزی یاد نگرفتم...
سفر عجیب و پرماجرایی رو داشتم... خیلی فشرده با همسفری که اصلاً هیچ نقطه تفاهمی با هم نداشتیم و تنها زنجیر اتصال ما به هم همون نسبت فامیلی بود... اگر من گرمم بود اون داشت از سرما می لرزید... اگر من خونسرد بودم اون استرسی بود... اگر تمایلی به خرید نداشتم اون لیست خریدش دستش بود... اگر علاقه به جاهای سنتی داشتم اون کوهنوردی رو انتخاب کرده بود و خلاصه بگم که از این لحاظ اصلاً خوش نگذشت اما خب جاهایی رو انتخاب کردیم که تا به حال نرفته بودیم...
عصر روزی که رسیدیم رفتیم حرم برای سلام به ضامن آهو... معجزه ای اتفاق افتاد که من تونستم فقط همون یه بار پامو به داخل حرم بزارم نماز زیارت برای همه بخونم و دعا کنم ... روزای بعد روبروی پنجره فولاد نشستم ...
آبشار اخلمد که بسیار زیبا و خیره کننده بود سه تا آبشار به فاصله خیلی زیاد از همدیگه که ما نرسیده به آبشار دوم دیدیم وقت کم داریم و تا همون جا که از طبیعت لذت بردیم کافیه... عصرشم گذاشتیم برای خرید مانتو از طلاب و خیابون ایثار...
فردا روز رفتیم بازار رضا برای خرید سوغات که همه رو خوراکی برداشتیم... حرم و زیارت و عصر هم رفتم سر خاک همسر مر حومم ... فقط یادم بود که لاین ریحان هست... رفتم ایستادم یه نقطه و کشیده شدم به سمت قبرش... همسفرم رو نبردم یه دل سیر با اون سنگ قبر حرف زدم و گریه کردم و به زور خودمو راضی کردم که برگردم.... پارک زیبای کوهسنگی رو هم بعدش با همسفرم رفتم...
جمعه هم به شاندیز و ابرده و زشک و دیدار از پروژه شهر جدید پدیده شاندیز گذشت... عصرش هم رفتیم حرم برای خداحافظی...
شنبه هم که چک اوت کردیم و ساعت 12:10 دیقه بلیط داشتیم و من اشتباهاً بلیط رو 12:30 خونده بودم و دقیقاً ساعت 12:10 دیقه تو راه آهن بودیم و خوشبختانه هنوز مسافرا سوار نشده بودن و خیلی شانس با ما یار بود البته من استرس نداشتم و زیادی خونسرد بودم ته دلم گواهی می داد که به قطار می رسیم... تو ترافیک بدجوری افتاده بودیم و همسفرم مرتب ذکر می گفت و از طرفی نمی تونست به من چیزی بگه ...
کیانا من واقعاً متاسفم که سعادت دیدار نداشتم دوست وبلاگی ِ من... حتی برات یه آویز صدفی همراهم آورده بودم و عزمم جزم بود که ببینمت... اما نشد متاسفانه ...
مشهدیها تا می تونستن سرمون کلاه گذاشتن اما یه راننده آژانس باعث شد که همه رو به یک چشم نبینیم...
دلم باهام نیومده همون جا توی مشهد جا مونده...