هر وقت به هرچی فکر کنی به سرت میاد....انگیزه ای برای سفر ندارم .... هورمونای لعنتی به هم خورد و اونیکه نباید میشد  اتفاق افتاد و من مشهد برمم پا نمیتونم به حرم بزارم...این بیماری باز ناامیدم کرد... هتل و بلیط قطار و ضرر همسفرمو نمیتونم جبران کنم وضع مالیم مساعد نیس...پول هتل هم چون از طرف اداره بابامه برگشت داده نمیشه مجبورم راهی سفر بشم به امید یکی دو درصد که خدا دلش رحم بیاد و ضامن آهو بطلبه منو...از دیشب دارم اشک میریزم...میشه اخه مشهد رفت و زیارت نرفت؟ اونم برای من که همیشه از لحظه ورودم تا خدافظیم حالم وصف شدنی نیس اونجا....الان باید من دست به دامن شما بشم و التماس دعا بگم بهتون....



برچسب‌ها: سفر یه قصه س
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۲/۰۶/۱۷ساعت ۴:۱۲ ب.ظ  توسط فَ فَ  |