لقمه نون و پنیر تو دهنم بود که مدیره از راه نرسیده یه نامه گذاشت جلوی روم تایپ کردم طبق معمول ایراد گرفت خودشم پرینت گرفت با پرینتر خودش ... رفتم تلفن دم دستشو طبق دستورش ورداشتم زنگ زدم بیان نامه رو ببرن نامه رسونا... بعدش یه فرم داد درست کردم هنوز لقمهه رو قورت نداده بودم ...از تو دفترش داد زد این ورش کجه اون ورش فلانه گفتمش پرینت بگیر و روی اون اصلاحات انجام بده گفت برو با اون پرینتر قراضهه پرینت بگیر هرکاری کردم کامپیوتره روشن نشد اومد گفت چی شد گفتم اون کامپیوتره روشن نمیشد اونم گفت روشنه که(تازه روشن شده بود) ....چرا هرکاری رو من باید پیگیری کنم خودت انجام بده ...برای اولین بار جواب دادم من بیشتر از این از دستم برنمیاد.... داشتم میرفتم آب بخورم گفت کلید دفترمو بزار کیفتو بردار برو از دفترم بیرون و به مدیرعامل همینو بگو.... به مدیر عامل که اومدم بگم میلرزیدم و اشک میریختم ... همه حرفامو گفتم و گفتم که این آقا نوکر میخواد ....جلوی روم زنگ زد و بهش توپید .... گفت خودت باید نامه هاتو بزنی ....
من قصد نداشتم همچین کاری بکنم قصد نداشتم که ازش شکایت کنم خودش فرستادم منم گفتم... الانم تو یه دفتری نشستم که تکلیفم مشخص بشه ... تمام شرکت قضیه رو فهمیدن...
به مدیر عامل گفت که با خانومای دیگه میخواد کار بکنه مدیر عامل هم بهش گفت من تصمیم میگیرم با کی کار کنی.... مدیر عامل با اینکه اوردتش سرکار اما حداقل جلوی روی من ازش دفاع نکرد.....گفت قبول نمیکنم این خانوم بعد از ده سال نتونه یه نامه درون سازمانی بزنه... گفت واحد قبلی که بوده هر روز دارن التماس میکنن برگرده سرجای قبلیش....ب
ه خدا میسپارم کسی رو که اشک رو تو چشام نشوند امروز....
برچسبها:
مردم در موردم
+
نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۵/۲۴ساعت ۱:۲۰ ب.ظ  توسط فَ فَ
|