تولد آتی رو بعد کلی کلنجار با خودم ، رفتم. بد نبود همه دوستاش تو Range 68 به بالا بودند و کلی هم شلوغ و پرجنب و جوش و گوشیاشون یه دیقه از دستشون نمی افتاد. من جلوشون لُنگ مینداختم خدائیش. مجهز اومده بودند. حتی رقص نور هم با خوشون آورده بودند. ضبط و باندا وسط کار مشکل اساسی پیدا کرد و دوست آتی تا رفع شدن مشکل گوشیشو برای پخش آهنگ به تی وی وصل کرده بود. وای آخر خنده بود. هر مسیج یا میس کالی براش می یومد روی صفحه تلویزیون پخش میشد. اونم مسیجا رو رو صفحه باز می کرد ما هم همگی با هم می خوندیشمون.... خوش گذشت. حال من عین یه بندری بود که دست و پاشو بسته بودندو براش آهنگای آقاسی رو گذاشته بودند. تصور کن..... حالا آتی با اینهمه لباسی که بعنوان کادو گیرش اومده باید بره پاساژ یوسفی یه بوتیکی دستفروشی چیزی بزنه بیچاره... ولی یکی از دوستاش عجب معرکه رقصید با آهنگ کلید حسین تهی...

اولین روز کار آزمایشی... بماند که کلی با نوری سر مرخصی رفتنم کلنجار رفتم هر بهونه ایی که می آوردم یه راه حل مینداخت جلوی پام این بشر... چون فرزان هم دوهفته رفته به هیچ وجه موافقت نمی کردند با مرخصی من. تا لحظه آخر روز پبج شنبه داشتم کارام رو به سیما تحویل می دادم. حتی جمعه رو هم رفتم سرکار . کارا رو واو به واو به سیما دیکته کردم. قراره دوشنبه که تعطیله رو هم برم و تازه Oncall هم باشم... مرخصی با اعمال شاقه که میگن اینه... داشتم می گفتم اولین روز کاری خیلی زودتر از ساعت 8 رسیدم به دانشگاه اونم با بابا که سرعتش فوق مطمئنه است تو رانندگی... کلی توی راهرو قدم زدم . دانشجوها یکی یکی از راه می رسیدندواسه انتخاب واحد ترم تابستونی... کتاب "گروه حمله" اثرموریس فونبور رو گرفتم دستم و چند صفحه انتهای کتاب که به شدت هم غم انگیزناک بود رو می خوندم. یه دفعه سرم روبلند کردم. خدای من توصیف این لحظه واقعا از توان من خارجه اما تا این حد بدونید که یه دانشجو رو دیدم دقیقا دقیقا عین همراه اولم. مو نمی زد باهاش . از لحاظ قیافه... راه رفتن... طرز انداختن کیف روی شونه اش... لباس پوشیدنش... وای خدای من... پاهام سست شده بود. دهنم باز مونده بود. به خودم که اومدم دیدم میخ اون بنده خدا شدم . مطمئنم با خودش گفته این خانومه یه چیزیش میشه انگاری... بگذریم... ما چهار نفر بودیم که از بین ما قراره تا آخر هفته دونفر انتخاب بشه. یکیشون یه خانوم  بازم کرمانی بود که در نگاه اول 120 تا النگویی که توی دستش ریخته بود توجهت روجلب می کرد. از همین الانم گفت که بچه کوچیک دارم و نمی تونم تا ساعت 5 و 6 بمونم به یاد داستان خودم و جورکشی افتادم. دومی یه فوق دیپلم معماری بود که طرز صحبت کردنش خیلی بانمک بود. سومی هم یه خانوم بندری بود که زنگ خور موبایلش من رو عصبی کرده بود.خانوم علیزاده از من درمورد کارم می پرسه. بیشتر کارا رو به اون سه تا محول میکنه... من در حد آمارگیری و شمارش آرا فرمای نظرسنجی سه تا بانچ رو تموم میکنم البته با وسواسی که نشون میدم چندبار برمی گردم و کارم رو Review میکنم. خانومای دیگه سرعتشون از من بیشتره. درضمن سه ساعت با خط کش جدولا رو عین امتحان رسم دوران راهنمایی روی کاغذ پیاده میکنند. نمی دونم چرا حسش نیست که عین اونا بشینم سه ساعت خلاقیت نشون بدم  جدول بکشم. شاید فکر میکنم با وجود کامپیوتر دیگه نیازی به این سیستمای قدیمی نیس. اینو به خانوم علیزاده هم گفتم. حالا فردا احتمالن واسه ضایع شدنم هم که شده از من می خواد کلی گراف طراحی کنم...کار اونجا برگزاری کلاس برای پرسنل شرکتی که این دانشگاه زیرنظر مستقیم اون اداره میشه  ، هستش... درضمن بازاریابی برای آموزش پرسنل شرکتای بزرگ دیگه مثل فولاد و آلومینیوم... مسیر رو با سه تا تاکسی می گذرونم تا به خونه میرسم...

بعد کلی بارکشی و کوله کردن کیس تا خدمات کامپیوتری خودم دهنم از تعجب باز میمونه که چرا این کامپیوتر من تو خونه من رو مچل خودش کرده بود اما اونجا خیلی راحت جواب داد و من رو ضایع کرد... شانس رو می بینی...

به راننده که یه جوون تو مایه های داداشمه میگم من همسن مادربزگتم شرم کن از این پیشنهادای دوستی... درجوابم در می یاد ولی خوب " نو" موندیا... 


+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۸۸/۰۴/۱۳ساعت ۱۱:۲۲ ب.ظ  توسط فَ فَ  |