ممنونم در مورد استخر و راهنماییاتون...
این مدیر باز هم از کارم ایراد گرفت باز هم من را مجبور به غیبت کرد باز هم روزه ام باطل شد... اونقدر دیروز فشار بهم اومد که پیش یک همکار مرد بغض کردم و فقط عینک آفتابی چشمای پر از اشکم رو پوشوند و به دادم رسید...
من تحمل استرس کاری رو ندارم تحمل ایرادگیری از کاری که نه سال وظیفه ام بوده و بلدمش رو ندارم... وقتی رسیدم خونه نه می تونستم بخوابم نه ببافم نه فیلم ببینم و نه قرآن بخونم زار زدم و بافتم چون دیوونه می شدم بعدشم زدم بیرون از خونه ... یه النگو خریدم که برقش همه رو خیره میکنه نگینای سبزش آنچنان درخشش داره که نگو و من همش بخودم میگم کاش این نگینا قرمز بود دونه اناری و اونوقت دیگه محشر میشد آقای همسایه روبرویی واسطه شد که برادرش النگوی بدلی درخشانم رو ارزونتر حساب کنه آقای همسایه روبرویی برای من محترمه نه بخاطر این النگو بخاطر چشم پاکیش ...
بعد هم رفتم با یه ساندویچ فلافل افطار کردم از اونایی که سلف سرویسه و خودت باید ساندویچت رو بپیچی ... همشهری های محترم اسم ساندویچیه " زرد طلاییه" تو مسیر سه راه پلنگ صورتی به سمت سیتی امتحانش کنید من مشتریشم و جالب اینکه با اون همه ساندویچ ، فروشنده ها داشتن با غذای خونگی افطار می کردن...
بعدشم رفتم یه مرکز عود تو سیتی سنتر ... پسره یه کلاه هندی آیینه کاری گذاشته بود سرش و مغازه اشو بوی عود برداشته بود چه جا عودیای کنده کاری شده قشنگی داشت یه درخت دست سازم داشت که ازش گوشواره های دلبرانه آویزوون کرده بود عود Forest، Green Tree گرفتم ازش بندر هنوزم بسته ایی سه تومنه ها ...
رفتم به یه مغازه ایی تو زیرزمین پاساژ قائم به دنیای گل گوش پا گذاشته بودم لیلا حتماً برو برای دخترکت بخر ازشون ارزونن دونه ایی هزار تومن ... بعدشم یه انگشتر خریدم نگین صورتی ملیحی داره ... یه قاب هم برای انگشترام گرفتم حالا همشون رو منظم می چینم جفت ِ هم...
و آخرشم یه برج ایفل خریدم به امید روزی که برم پاریس وکنار ایفل نفس بکشم...
همه این خریدا جنبه درمان داشت ...
بالاخره شماره حساب کمک به کودکان سرطانی هرمزگانو رو پیدا کردم شماره اش اینه6104337770065538 من تا کودک سرطانی تو هرمزگان هست چرا باید به محک کمک کنم؟ من باید اول شهر خودمو دریابم...
باید از این کار در بیام باید برم به علائقم برسم... مثلاً یه موسسه خیریه برم بچه ها رو آموزش بدم ... یه دفتر هواپیمایی برم تور لیدر بشم ... آموزشگاه بزنم ... خونه ام رو اجاره بدم و نه رهن و از پولش ارتزاق کنم... باید عطای این 800 تومن رو به لقاش ببخشم...
این مدیر خبر نداره که شکستن دل ِ آدما چه تاوان سنگینی داره... منم آدم محکمی باید باشم که بعد از نه سال نیستم و تحمل حرف زور رو ندارم...