شبای قدر ِ دانشگاه یادش بخیر هممون جمع میشدیم تو سالن امتحاناتی که تو دانشکده ادبیات تازه ساخته بودن و اونجا پسرا به نوبت جوشن کبیرو می خوندن و ما هم الغوث الغوث کنان چرت می زدیم گهگاهی هم می خوابیدیم حتی و بعد واسه تجدید وضو پا میشدیم می رفتیم بیرون از سالن یه گشتی می زدیم باز برمی گشتیم تا سحر این برنامه ادامه داشت اکثر خوابگاهیا هم می یومدن هر کی با هر تیپی و هر طرز تفکری خیلی شلوغ میشد خلاصه... بعد از برنامه هم یه گردان دختر مسیر دانشگاه تا خوابگاه رو پیاده می یومدیم بعدش دیگه سرویس گذاشتن برامون همه با چشای سرخ و فین فین کنان سوار سرویس می شدیم و بازم می گفتیم و می خندیدیم ... روزای خوابگاه خیلی خوب بودن ...

روز اول که رفتیم خوابگاه تو یه سالن سی چهل نفرمون رو جا دادن از بین اونا یه گروه هفت نفره بود که با هم خیلی زود اخت شدن و منم مابینشون بودم فقط زیاد اهل حرف زدن و تعریف و شرکت تو بحثاشون نبودم ... اونا اهل نماز بودن و خوب من شرایط استرسی داشتم اون موقع و بیماری نمی زاشت نماز بخونم اونام فکر کرده بودن اه چه دختر بی دینیه این ... خلاصه وقتی به خوابگاه نوسازمون رفتیم دخترا گروهاشونو انتخاب کرده بودن و همه رفتن اتاقاشون تختاشونو مرتب کردن و من موندم تک که بالاخره رفتم تو یه اتاقی که جای خالی داشت ... تو خوابگاه اتاق هفت نفره نبود 8 و 6 نفره بود بعدش اون هفت نفر اومدن صدام زدن و گفتن غریبه نیاد داخلمون بهتره تو پاشو بیا من دلم با اینا بود و رفتم پیششون...

هر کدوم از اونا اهل شهری بودن یکی آذری بود ... یکی شیرازی ... یکی مشهدی ... یکی تهرانی یکی از قم بود یکی دیگشون از استان فارس و یکی هم از آبادان شهر ِ وفا... منم که بندری ... وقتی تلفن که دم درب اتاقمون بود زنگ می خورد و با ماها کار داشتن هر کدوم با یه لهجه حرف می زدیم کلاً هفتاد و دو ملت بودیم تو اتاق و این خوب بود هر بار یکی خوراکیای شهر خودشون رو می آورد و ماها جشنمون بود دیگه...

سه تا ازین دخترا کاردانی بودن و بعد از دوسال رفتن و سه تا دختر دیگه اومدن جاشون ما به اون اتاق عادت کرده بودیم دیگه و نرفتیم اتاق 6 نفره ... تازه واردا از لامرد و کازرون بودن و یکیشونم از لرستان ... خب ما واقعاً یه لر زبان کم داشتیم که جنسمون جور بشه دیگه :))

من دختر خوبی نبودم اخلاقای خاص خودمو داشتم اگر یکیشون خوابم رو برهم می زد با هیچکدومشون حرف نمی زدم همه از هم می پرسیدن باز چی شده که این قهر کرده ... دوری از خانواده هم بود و مسافت من تا بندر زیاد بود و هر بار فقط با اتوبوس می شد بیام که بابام می گفت هر چی کمتر بیام تو جاده بهتره ... اولین نفر می یومدم خوابگاه و آخرین نفر هم برمی گشتم خونه هر بارم با دست ِ پر از خرید برای هم اتاقیام چون اون موقع ها اجناس خارجی بندر ارزون بود و من سلیقه ام خوب بود به نظر اونا...

ما جشن تولد می گرفتیم تو اتاقمون کیک می بریدیم کادو می دادیم بهم که اکثرا هم رمان بود و دست به دست می چرخید تا آخرش نوبت صاحب کادو می رسید...می زدیم می رقصیدیم موم مینداختیم بند مینداختیم - تفریحات سالم :) ... نوبتی غذا و چایی درست می کردیم یکی مادر خرج میشد و تا قرون آخرشو حساب می کردیم ... 

یه بار یه نفر از دیوار پریده بود تو یکی از اتاقا و یه دختری رو اذیت کرده بود از اون روز به بعد دور تا دور دیوارای خوابگاه رو حصار کشیدن و به زندان تبدیل شد دیگه ...

وقتی تاسیساتیا می یومدن تو خوابگاه مسئول خوابگاه تو بلندگو جیغ می کشید " آقایون اومدن یا الله " بعد ماها می پریدیم از تو راهرو تو اتاقامون گاهی هم زیر چادر یکی دیگه قایم می شدیم تا اتاقمون برسیم و یه بدو بدویی تو خوابگاه راه می افتاد که بیا و ببین...

تو خوابگاه دمپایی ها سرقت می رفت جوری که دمپاییتو باید از طبقه سوم پیدا می کردی حتی مانتو هم از رو بند دزدیده می شد مانتو نوی خودمو بردن ... گیره لباس هم همینطور ...

دریا به خوابگاه ما نزدیک بود همیشه بچه ها صبح های زود می رفتن ساحل ...

وای خدای من از یادآوری این خاطرات پر از شادی میشم سختیاش خیلی زیاد بود... آب جیره بندی بود درب حمام چند روز در هفته بیشتر باز نمیشد چه بسیار روزها که سحر باید می رفتیم حمام ... یه تلویزیون بود تو نماز خونه اون روزا سریال " خط قرمز " پخش میشد و نمازخونه قلقله بود وقت دیدنش... کپسول گاز رو باید می بریدم و می آوردیم خودمون تو آشپزخونه ی مشترک...

یه قرائت خونه هم داشتیم که شب ِ امتحان بچه ها توش خرخونی می کردن اسمشو گذاشته بودیم " پیست خرسواری"... من خوشم نمی یومد از فضای اونجا ...

من اونجا بزرگ شدم تو اون چهارسال ... شانس آوردم با دخترای سالم و پاکی هم اتاق بودم که اتفاقا همشون همون بوشهر ازدواج کردن و ساکن شدن یا مشغول به کار هستن و فقط من برگشتم شهر ِ خودم و الان چند تا از اون دخترا از ایران رفتن ...

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۲/۰۵/۰۶ساعت ۹:۷ ق.ظ  توسط فَ فَ  |