دیشب من مهمون داشتم برادرزاده های همسر مرحومم ... با تعجب خونه رو ورانداز می کردن اونقدر سرگرم عروسکا و کاردستیهاو بافتنیا ودکوریای خونه شدن و با پانچ فانتزی کاردستی درست کردن که اصلاً هیچی نخوردن ... یکیشون پیش دبستانیه یکیشون هم میره سوم ابتدایی پسره با لهجه غلیظ خوزستانی حرف می زنه آخ چند بار دلم میخواست بپرم این بچه رو ببوسم این بچه ایی که خاطرات محوی از همسر من توی ذهنشه اما خیلی مغروره و هرچی می گفتم ، می گفت دیدم ، دارم ... خواهرش نه اون موقع چاردست و پا راه می رفت و چیزی یادش نیس...وقتی رفتن یه خونه موند که مدتها بود بچه ایی توش نیومده بود و من که دلم نمی یومد این بهم ریختگی رو دست بزنم...

شهرزاد چقدر به یاد بن و نانای تو افتادم دیشب...


برچسب‌ها: کودکان زلالند
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۲/۰۴/۱۱ساعت ۱۱:۲۸ ق.ظ  توسط فَ فَ  |