از هفته قبل به خواهر همکارم گفتم که به همکار سابقم بگه میخوام برم دیدن نی نی تازه به دنیا اومده اش ... قرار شد شنبه بریم که همکارم زنگ زد و گفت نه منم میخوام باهات بیام خونه خواهرم بزار یکشنبه اونوقت یکشنبه که دیروز باشه نه همکارم به تلفن و مسیجام جواب داد و نه خواهر نی نی دارش... من برای هر دو روز کلی برنامه داشتم بابام می خواست بعد از مدتها بیاد خونه ام... دیدن دختر عموم باید می رفتم... کارای خونه مونده بود... گرفتن پارچه مانتویی و خیاطی که هماهنگ کرده بودم و خلاصه همه چی عقب افتاد ... صبر کردم تا امروز بشه و ببینم دلیل این کار همکارم چی بوده صبح بهم گفت گوشیمو سر ِ کار جا گذاشته بودم همین... نه عذرخواهی و نه براش مهم بود که من این دو روز اصلاً برنامه ایی داشتم یا نه... هیچی بهش نگفتم... تصمیم گرفتم که به دیدن خواهرش نروم... راستش خواهرش که همکار سابقم باشه حتی منو برای عروسیش دعوت هم نکرد با اینکه از بقیه همکارا باهام راحت تر بود... خب شاید واقعاً تمایل نداره که خونه زندگیشو ببینم و یا غیر از رابطه کاری باهاش در ارتباط باشم... من بخاطر اینکه تو مراسمای همسرم اومده بود میخواستم یه جوری تو شادیاش جبران کنم...
برچسبها:
دلش نخواست
+
نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۲/۰۳/۲۷ساعت ۱۰:۲۶ ق.ظ  توسط فَ فَ
|