خانومه که به جای من اومده ضعیف بودن چشماشو بهونه کرده و گفته که دیگه نمی یاد البته امروز صبح دیدم باز تو سرویسه...خب اون حقوق خونده و خرده کاریای منشی گری براش سخته لابد و البته کارفرما هم شکایت داشته که چرا نیروی تازه کار و بی سابقه در خدمتش گذاشتن... مدیرعاملم دیروز گفت اگر کسی سراغ داری بگو بیاد خوب کی بیاد دوماه موقتی کار کنه و بره؟ ... کلی به این خانوم کار یاد دادم الان بزاره بره دوباره روز از نو روزی از نو... دیروز از بس که تلفن زد و سوال تکراری پرسید مدیره گفت برای خودت یه منشی بگیر تو دلم گفتم مشکل شماست که تلفن داخلی رو گذاشتین رو میزی که فقط در دسترس خودتون باشه و منم جا دادین تو اتاقی که هیچی نیس توش به جز یه مانیتور خیلی بزرگ که پشتش گم میشم...
مدیرعاملم گفته که برای جلسه امروز منم باشم مدیری که دارم براش کار میکنم از حسادت داره می ترکه کاملاً مشخصه که موقعیت خودشو داره در خطر می بینه کلی این در و اون در زد که بفهمه مدیر عاملم چرا گفته منم تو جلسه باشم... من که قرار نیس جای کسی رو بگیرم از یه طرف همش دارم کارمو آموزش میدم از طرف دیگه برای کسی کار میکنم که این یه هفته از ترس اینکه مبادا موقعیتش به خطر بیفته هیچ کاری یاد نمیده...
گفته بودم واحد خدمات ناهار منم مثل خانومای دیگه بیارن برام که حداقل یه بار کمتر برم تو این آفتاب رفتن کاری کردن که مدیرعامل دستور بده همه خانوما پاشن برای ناهار برن رستوران اونم با مسافت زیاد و تو گرمای بیدادگر ظهر... هیچ وقت درگیر این چیزای بیخودی نبودم کارم به جایی رسیده که تمام وقت فکر کنم " چه خورم صیف و چه پوشم شتا" ... فقط دلخوشیم به اینه که کارش متنوعه اس و هر روز یه نکته جدید باید یاد بگیری...
بهتون گفته بودم که آسانسور ساختمون طبقه ما گیر میکنه؟ صبحها میرم طبقه پایین سوار میشم و شبا طبقه بالاتر پیاده میشم ... پت و مت رو می شناسین من ف ف شون هستم...