
چند روزه كلافه ام و كلافگي ام با ديدن خواب همراه اولم به اوج خودش رسيده... همش اشك مي ريزم... توي خوابم اونجايي كه من واقعا مقصر نبودم و ميخواستم يه راه حل براي برطرف شدن مشكل بهش بگم بدجوري داد زد سرم. جوريكه تمام لباسم توي خواب خيس اشك شده بود... خيلي ازش گله دارم... خيلي ... من تنها دلخوشيم تو اين روزا ديدن اون توي خواب و گپ زدن با اون بود... ديگه از اين دلخوشي متنفر شدم... ديگه بدم مي ياد كه بخوابم... تا جائيكه مي تونم بيدار ميمونم... ديوانه خطابم كن ... حيرونم بدي من به درگاه خدا چقدر بزرگ بوده كه تاوانش مرگ تدرجي منه.... آخر يه روز اين گريه ها....
ترانه "برو" از گروه بلك كتس رو شديد پسنديدم... يا زمزمه اش مي كنم يا با آخرين ولوم گوش ميدم بِهِش... از اينجا مي تونيد دانلودش كنيد...
توي همين بدترين شرايط روحي زهرا اس ام اس زده كه چرا به من زنگ نمي زني نكنه با از ما بهترون مي پري؟جواب دادم آره با جن و پري... اگه سركاري يه زنگ بهم بزن.. جواب داده يعني سركار تلفن نداشته باشي من رو فراموش مي كني ؟ با خودم مرور مي كنم. تقريبن هر روز دارم باهاش حرف مي زنم. ملاحظه اش رو ميكنم... وقت و بي وقت به تماساش جواب ميدم... به دغدغه هاش كه خلاصه ميشه تو شكايت از زمونه و همكاراش گوش مي كنم و حالا اگه يه روز زنگ نزده باشم... بايد اينجوري بگه... راضي نيستم اما فكر ميكنم بايد به اين دوستي 10 ساله پايان داد... من با هيشكي به اندازه اون حرف نزدم و شايد خودم توقعش رو بردم بالا... آدم تو شرايطي كه حوصله خودش رو هم نداره چه جور مي تونه سنگ صبور يكي ديگه بشه؟
بابا از منطق من در عجب مونده... بهم ميگه پس انداز كن خونه ايي ماشيني چيزي بخر واسه خودت... بهش ميگم وقتي قراره بميرم.. پس انداز براي چي؟ من تو اين 5 سال پس انداز قابل عرضي ندارم اصلن ... درحدي Save مي كنم كه وقت بيماري محتاج هيشكي نشم... ميگه يه سرپناه نمي خواي؟ و من معتقدم خونه اجاره ايي پيدا ميشه ... با اين حرفم بابا نگران ميشه خيلي ...
10 نفر از همكارامو براي آخر هفته دعوت كرده بودم ... خدا كنه تا اون موقع حالم بياد سرجاش...