
بنده خدمتتون عارض گشتم كه درست هنگام پخش تبليغات و مناظرات كانديداها يه خوابي من رو مي گيره بيا و ببين. ولي ديشب از بس هيجان داشتم براي تماشاي مناظره شيخُنا و محمودُنا كه اگه خوابم هم مي گرفت حاضر بودم دوتا چوب كبريت بزارم مابين پلكام.
ديگه عزمم جزم شده بود برم تو آشپزخونه دنبال كبريت كه ديدم يه فينگيل مارمولك داره از سمت پنجره ، سقف رو طي مي كنه كه بياد دقيقن بالاي سرم جا خشك كنه اينقده هم در اين راه راسخ بود كه چند باري خورد زمين اما آدم!!!! نشد. خلاصه ديدم اينجوري فايده نداره يه مگس كش پلاستيكي (كه كلي سر خريدنش با همراه اولم كلنجار رفته بودم كه اين چيه مي خواي بخري تو؟ و اونم فكر كنم شب مبادا رو آينده نگري مي كرد و بي اعتنا به من خريدش ) رو برداشتم افتادم دنبال مارمولكه. اون بدو من بدو كه از بخت بدم رفت تو اتاق خواب همونجايي كه كلي اثاث هست واسه قايم موشك بازي. رفتم تار و مار (همون پيف باف سابق) رو برداشتمو من اسپري مي كردم و مارمولك دست به كمر (دقيقن آنجائيكه دم آغاز مي شود) وايساده بود و انگار تازه اكسيژن بهش رسونده باشم ريه ها رو پر و خالي از هوا مي كرد و به ريش نداشته من قاه قاه مي خنديد. اونقدر تار و مار زدم كه خودم نزديك بود كله پا بشم و توي اين گير و وير مارمولك از گيجي من سوء استفاده بهينه كرد و دِ برو كه رفتي پشت كمدم. منم دراي كمد رو بستم كه حداقل نَرِه لباسامو پُرُو كنه چون اونا اندازه اش نميشن كه هيچ از چشم منم مي افتند ديگه و ضرر پشت ضرر...
ما بي خيال مارمولكه شديم و رفتيم به مناظره برسيم. از اول تا آخر مناظره انگاري دارم تام و جري مي بينم همش خنديدم... يقين همسايه هام ديشب فكر كردند من از دوري و غم نبودِ همراه اول ديوونه شدم . همش مي گفتم شيخ الانه كه دمپايي هاشو در بياره و شليك كنه عينهو كفش اون خبرنگاره ... شيخ متاسفانه به دليل كهولت سن نمي تونست يه ريز حرف بزنه بايد بين حرفاش يه تبليغ چي توزي چيزي پخش مي كردند حداقل ملاحظه سنش رو مي كردند... شيخ فقط جمله مي ساخت ديگه ادامه اش نمي داد و رشته كلام به نوعي از دستش خارج شد و وقت كم آورد كه برنامه هاي خودش رو بِگِه و همش مجبور شد خودش رو از اتهامات مبرا كنه... اين مناظرات چيزي از آرا دو طرف كم نمي كنه به نظر من ... فقط دست خيليا رو ميشه واسه همين كانديداها بايد در توجيه اعمال سابقشون حرفي براي گفتن داشته باشند و دليل و مدركي براي دفاع از خودشون آماده كنند كاري كه شيخ نكرد و مناظره شد يه چيزي در حد چاله ميدوني ....خولاصه كه ما در اون حد نيستيم كه مناظره نقد كنيم آنچه ميگيم هم همگان دانند...اين و اين رو هم ببينيد...
Attach 1: مدير محترم ميگه پسرم سروش 10 سالشه هر شب منتظره كه مناظره پخش بشه . ميشينه تا ته مي بينتش بعدش تعريف مي كنه و نظر هم ميده. (بچه هاي ما كجا هستند جل الخالق...)
Attach 2: چند روزي است كه يه سردرد عجيب به سراغ سر مباركمان آمده . انگاري دستي از غيب دو نقطه سر ما رو گرفته و فشارهاي محكمي بهش وارد ميكنه... عجيبه كه تا موسيقي مي زارم و گوش ميدم خوب ميشه... يه رفيق شفيق شفاف سازي كنه اين چه درديه آخه؟
Attach 3: دوستمون رفته تهرون مهمون يكي از دانشجوهاي اونجا بوده يه بارساعت 10:15 رسيدند خوابگاه . حراست خوابگاه از ورودشون ممانعت كرده و بعد كلي وقت اينا رو راه داده داخل. اونائيكه دانشجوي خوابگاهي بودند مي دونند چه منظره بدي داره پشت در بسته خوابگاه موندن و يه جورايي بيلبورد!!!! شدن. تازه بليط دوستم هم براي 6 صبح بوده و اون قاعدتا بايد ساعت 4 از خوابگاه خارج ميشده. طفلي هرچي دنبال حراست گشته پيداش نكرده و از صداي در زدن همه بيدار شدند الا حراست. حراست بعد كلي وقت با چشماي خواب آلود اومده درو واسش باز كرده و كلي حرف بي فرهنگي هم نثار دوستم كرده. شناسنامه اش رو هم به زور بهش برگردونده. تازه فردا صبحش هم يه نامه بلندبالا عليه ميزبان كه دانشجو بوده نوشته كه اينا به خاطر تبليغات كانديداي مورد نظرشون شئونات رو رعايت نكردند و نظم عمومي خوابگاه رو ساعت 4 صبح بهم ريختند و من هم براي تجديد وضو رفته بودممممممممممممممممم ( پرونده سازي رو داشته باشيد....)
Attach 4: يه دوست مي خواد يه اسم براي وبلاگش انتخاب كنه ... كي كمكش مي كنه ؟ هر كي حاضره سريع تشريف ببره اينجا