
حسينا (به نوشا ) گفت : " مي داني اولين بوسه جهان چطور كشف شد؟"
دستهاش تا آرنج گِلي بود، گفت كه در زمانهاي بسيار قديم زن و مرد پينه دوز يك روز به هنگام كار بوسه را كشف كردند . مرد دستهاش بكار بود، تكه نخي را با دندان كند، به زنش گفت بيا اين را از لب من بردارو بينداز. زن هم دستهاش به سوزن و وصله بود ، آمد كه نخ را از لبهاي مرد بردارد، ديد دستش بند است، گفت چكار كنم. ناچار با لب برداشت، شيرين بود ، ادامه دادند.
متن فوق قسمتي از كتاب سال بلوا به قلم عباس معروفي چاپ هشتم انتشارات ققنوس (باشه قيمتشم ميگم 4500 تومن ناقابل) هستش و خود استاد معروفي هم گفتند نوشتن اين رمان سه سال و اندي طول كشيد...
و اما خلاصه ايي از كتاب سرخ و سياه اثر استاندال و ترجمه مهدي سحابي انتشارات مركز چاپ چهارم و فولوس (پول) لازم براي ابتياع كتاب 11500 تومن ناقابل البته به پيشنهاد آنتيگونه عزيزم :
در شهر وريير شهردار دورنال تصميم مي گيرد براي بچه هاي خود لله ايي اختيار كند و اين لله (معلم سرخونه) هم پسر يك چوب بر پير بابا سورل است كه سورل البته با ترفند خود موفق مي شود ژولين پسر خود را با قيمتي بسيار مناسب راهي خانه شهردار كند. در خانه دورنال ، ژولين بدون هيچ ملاحظه كاري عشق خود را به زن شهردار ابراز مي كند حتي با او همخواب مي شود. زن پس از مدتي و به خصوص در زمان بيماري يكي از فرزندانش كه آن را عذاب الهي مي داند از كرده خود پشيمان شده و راهي صومعه مي شود كه براي كشيش اقرار به گناه كند و به پيشنهاد خود او ژولين از آن شهر مي رود و راهي بزانسون مي شود در آنجا پس از آشنايي با دختري در مهمانخانه به مدرسه ايي در همان شهر مي رود كه قبلا از طرف شلان كشيش به پيرار معرفي شده... در آن مدرسه و پس از استعفاي كشيش پيرار به خانه دولامول مي رود در آنجا در سِمتَي همانند منشي به آقاي دولامول خدمت مي كند و رفته رفته عاشق ماتيلد دو لامول شد تا حدي كه با اين دختر گريخت و ماتيلد طي نامه ايي از پدرش خواست كه با ازدواج او و ژولين موافقت كند. پدر هم پس از كلي جنجال بالاخره در حال رضايت دادن بود كه نامه ايي از خانم دورنال معشوقه پيشين ژولين دريافت كرد مادام دورنال طي القائات (درسته) كشيش آنچه ميان اين دو روي داده بود را فاش كرد. ژولين هم با نهايت خشم چاقو بدست تا شهر وريير تازيد و زن را در حال عبادت مصدوم كرد. ژولين را به زندان انداختند و عليرغم تلاشهاي فراوان فوكه دوست قديميش و ماتيلد دستور اعدام ژولين صادر شد. مادام دورنال زنده ماند. اما ژولين بخشيده نشد. در روزهاي پاياني ژولين همچنان از عشق اولين معشوق خود بيتاب بود و حوصله ماتيلد را نداشت. مادام دورنال به او قول داد كه خودكشي نكند و از بچه ايي كه ماتيلد در راه داشت مواظبت كند. ماتيلد در مراسم به خاك سپاري شوهرش شركت كرد و با دست خود سر همسر را به خاك تقديم كرد. خانم دورنال به قول خود وفا كرد به هيچ نحوي قصد جان خود را نكرد اما سه روز بعد در حاليكه بچه هايش را مي بوسيد مُرد.
معذرت اگه نتونستم حق مطلب رو اونجوري كه در خور اين اثر بزرگ و جاودانست ادا كنم. چيكار كنيم ديگه حافظه ياري نميكنه و تنها چيزي كه از خوندن اين 700 صفحه در ذهنم مونده همينه...