یه انگشتر طلا سفید داشتم که بین همه طلاها و بدلیجاتم بیشتر دوسش داشتم و از همه هم بیشتر مینداختمش تو دستم حتی کرج هم که رفته بودم تو دستم بود و خاله هام کلی ازش خوششون اومده بود... دیروز تو خونه پدری گمش کردم یعنی من از لحظه ایی که انگشتره رو دستم کردم و اون زمانی که زیر آب برق نگیناش برای آخرین بار دلم رو برد دیگه یادم نیس چی شده یعنی اون قسمت از عمرم که انگشتره رو از دستم در آوردم و یه ناکجا آبادی گذاشتمش انگاری به کل از ذهنم پاک شده...دیروز هزار بار همه جا رو که برای ورود مامان مرتب کرده بودم به هم ریختم تا پیدا بشه نشد... خیلی عصبانی شدم و به بابا گفتم تا انگشترم پیدا نشه دیگه نمی یام پیشتون... بابا انتظار این حرف رو از من نداشت... برای یکی از دوستام ماجرا رو تعریف کردم تلفنی بعدش اون نشسته من باب خساست برام داستان میگه تو حین داستان گفتنش پشت خطی داشتم من از یه طرف منتظر بودم بابا اینا بهم خبر خوش بدن از طرف دیگه مامان تو راه بود و ممکن بود بهم زنگ بزنه کاری داشته باشه یهو دستم رفت رو دکمه و گوشی رو دوستم قطع شد و اونم احساس حقیر بودن بهش دست داد... بعد من سر یه انگشتر اینهمه ماجرا داشتم + خواب بدی که دیدم بخاطر همون انگشتر پر از نگینم خون و خونریزی به پا شده... من آدمیم که اگه یه پر ِ کاه هم گم کنم تمام ذهنم درگیر میشه به خاطرش و این خیلی بده...
پینوشت: این عکس رو از آرشیوم پیدا کردم همون انگشتر کذاییه
