من توی تعطیلات یکی از دوستای مجازی رو هم دیدم این دوستم و خانواده کوچکش بندر رو برای گذراندن روزهای اول عیدش و حتی سال تحویل انتخاب کرده بود ... چند سالی هست که تلفنی با هم در ارتباط هستیم و اون هر وقت از خانواده همسر دل آزرده می شود اولین نفری که به ذهنش برای درد دل می رسد منم و بی وقفه آنقدر می گوید تا آرام شود... من به دیدنش رفتم و یک ظرف تزئینی برایم به یادگار آورده بود ..جنوبی ها عادت ندارند کسی دعوتشان را رد کند من هم خب یک جنوبی ام اونم از نوع دورگه اش و حقیقتش برام گران تموم شد این رد ِ دعوت و هرچه این دوست عذرخواهی کرد و دلیل آورد بازهم نتونست از دل من در بیاره ... الان اما با وجودی که سعی میکنم منفی بافی نکنم این رفتار دوستم را می گذارم به پای شرایط خاصم و خوف اون از شرایط من...
شیکمم شده عضوی از بدنم که توجه همه رو به خودش جلب می کنه یک وصله ناجور که اصلا با هیچ کدام از اعضای بدنم تناسبی نداره به خاطر اون بیماری خاص که از عوارضش همین چربی انباشته شده در شکم هست... من اونقدری نمی خورم که چاق شدنم ناشی از خوردن باشه فقط تحرک ندارم باشگاه رو به خاطر سابقه گرفتن بیماری های پوستی نمیرم پیاده روی رو به خاطر نا امنی شهرم تو برنامه م ندارم ناهارم هم دوقاشق بیشتر نیس تنقلاتی در کارم نیس شام نخورده به خواب میرم و فقط یک وعده صبحانه دارم ... هر مانتویی می خرم یا حتی می دوزم شیکمم توش تابلو میشه راه حل بقیه اینه که شیکمو بده تو اما دریغ از یه ثانیه که من بتونم اون مدلی راه برم...
دیشب کلی عکس انتخاب کردم برای اینجا و برای فیص بوک و کلی هم وقت گذاشتم اما فلشم را در خانه جا گذاشتم...
چرا سخت ترین کار برایم این روزها گفتن تبریک سال نو به همکاران است فکر میکنم دیگر لزومی به تبریک نیس و دروغ چرا اصلا یادم می رود که تبریک بگویم و طرف مقابل خودش پیشی می گیرد همیشه ...
چه تعطیلاتی می تونست باشه حیف شد 14 روز از زندگیم حیف شد بی هیچ سفری حتی فیلم بخاطر خواب سوگند تی وی نیمه تعطیل بود اون روزها...