من بعد از دوهفته تعطیلی برگشتم و نشستم پشت میزم درحالی که حتی پلک هم نمی زنم چون اگر به اندازه پلک برهم زدنی هم چشام بیاد رو هم دیگه شیرین تا 11 رو خوابیدم همین جا...
اگر بگم اصلا این عید به من خوش نگذشت دروغ نگفتم اولا که هیچ برنامه ایی برای گذران تعطیلات نداشتم به غیر از یه سفر به نزدیکای شهر خودمون که اونم قربونش برم انجام نشد چون مسیج دادم برای داداشم که داری از شیراز می یای اون چادر مسافرتیت رو هم بیار واسه سفرمون و وقتی اومد دیدم نیاورده و معلوم شد که خانومش با غرهای فراوان اون رو از آوردن چادر منصرف کرده و منم به خاطر تنبیه کردن خانومش نرفتم واسه یه سفر چادر مسافرتی بخرم و آرزوی این سفر رو به دل زن داداشم گذاشتم...
باید بگم یکی از هدفهای امسالم رو گذاشتم بی توجهی مالی به داداشم و زنش چرا ؟ چون اونقدر ناملایمت تو این 14 روز از زن داداشم که دختر خاله ام هم هست دیدم اونقدر ناسپاسی و دهن کجی دیدم که بهترین تنبیه براش همین کمک مالی نکردنه...
من با نیت خیر هر سری برای سوگند لباسای خوشگل خریدم و به فکرش بودم و فکر میکنید زن داداشم چی جوابم رو داد؟ گفت تو با این کارا می خوای بچه م رو از من بگیری و من بهت زده شدم دقیقا مثل لحظه ایی که همسرم رو از دست دادم شوک بزرگی بود برام چون به تنها چیزی که تو زندگیم فکر نمی کنم دور کردن سوگند و حتی داداشم از زنشه ... اونوقت زن داداشم با کمال بی شرمی تو صورتم گفت که کمکهای تو به داداشت بوده نه به من البته من دندون قدردانی این زن رو مدتها قبل کشیده بودم انداخته بودم دور اما فکرشم نمی کردم اینقدر راحت همه چیز رو لگدمال کنه...و همه این حرفا از اونجایی شروع شد که به داداشم گفتم تا 15 فروردین برای ردیف شدن کار بیمه تامین اجتماعی بمونید تا لااقل این بچه بیمه بشه و مثل سری های قبل این کارو نیمه تمام ول نکنید برید و زن داداشم عصبانی شد که چرا من اصرار به موندنشون دارم...
خلاصه یه روز ِ تمام فقط اشک ریختم و هرکاری کردم اشکام سرازیر نشه نتونستم... با یه قلب مجروح پاشدم اومدم خونه خودم و روزای آخر تعطیلات رو تنها سپری کردم...
دیروز سیزده رو با فامیلای پدریم بدر کردم و فکر کنید من که برای سوگند و عمه گفتنش میمیرم حتی یه لحظه هم به سمتش نرفتم بچه پرپر می زد و صدام می کرد اما من به خاطر مامانش و اون فکر زشتش تیر کشیدن قلبم رو تحمل کردم و بغلش نکردم این جگر گوشه م رو...