به خواست عده كثيري از دوستان مجازي


Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

تو تکرار نخواهی شد

انتظار بیهودست

انتظار سنگی ست

برای توازن حیات

و سرنوشت ما چنین بوده است

......

ببین که چگونه تقدیر

خودش را بخواب خواهد زد

تا عادت کنیم به فاصله ها

وبدانیم خورشید بی ما طلوع خواهد کرد

وما در لابلای خاطره ها خواهیم پوسید

يه آشنايي كاملن اتفاقي و غير منتظره توي يه غروب بهاري درست 25 خرداد85. رفتي بازار براي مراسم عقد داداشت خريد كني... برگشتني يه مسافر، دودل مونده ،كه سوار ماشين بشه يا نشه. گرما كلافه ات كرده... ولومت رو مي بري بالا و ميگي : آقا تصميمت رو بگير ما رو معطل خودت كردي كه سوار بشي يا نشي... پشيماني اين آقا همان و سوار شدن من به تاكسي كه بعدها سرنوشت مرا تغيير داد همان.

بغل دستيم يه آقاي خوش تيپ و خوش لباس كه مرتب هم گوشيش زنگ مي خورد. منم در حالت انفجار و انزجار از گرما كه حوصله خودم رو هم نداشتم...اينجور موقع ها خيلي بي ريخت و عصبي ميشم و دلم مي خواد تا خونه پرواز كنم. چشام رو گذاشتم رو هم و رفتم تو عالم هپروت تا وقت بگذره. در ضمن حواسم هم اصلن به دور و برم نيس. پياده ميشم...

تو خونه كيفم رو مي ريزم بيرون كه وسيله هاي توشو مرتب كنم مثلن. چشمم به يه تيكه كاغذ مي خوره... در ضمن يادم مي ياد وقت پياده شدن آقا خوشتيپه يواشكي يه زمزمه هايي مي كرد ... تو كيفته... الان فهميدم اين تيكه كاغذه صاحابش كي بوده... براي اولين و آخرين بار رگ شيطنتم در مورد كاغذاي اينجوري گل ميكنه...

زنگ مي زنم: امانتيتون توي كيفم جامونده... جانمونده ... جاش همونجاست...اينجوري ميشه كه ما باهم آشنا ميشيم... آقا خوش تيپه بعد يه هفته كاملن صادقانه با من حرف مي زنه... دروغ و راست حرفاشو بهم ميگه... آقا خوش تيپه با معيارهاي فضايي من زمين تا هوا فرق ميكنه. اما.. آقا خوش تيپه سيده... آقا خوش تيپه خواب و خوراك رو از من و خودش مي گيره... 8 ماه اينجوري مي گذره... من خسته ميشم از Hidden بودن و اينو بهش ميگم... تازه كلي هم جون سالم به در مي برم و خطر از بيخ دقيقن گوشم رد شده كه تا اون لحظه هيشكي هيچي از- آنچه ميان من و توست -نفهميده... يه روزي توي همون روزاي بهاري سال 86 آقا خوش تيپه ميگه ... با والدينت صحبت كن منم يه چيزايي گفتم به بقيه و مي خوايم بيائيم خواستگاري...

منم صحبت ميكنم. بابا سريع ميگه من دختر به اون خطه (زرنگي ؟ نميگم كدوم خطه) نميدم . به باباهه ميگيم اين با اوناي ديگه فرق فوكوله.... اصلن برو تحقيق. آقا خوش تيپه با پسر عمهه هم كلاسي سابق در مي ياد... پسر عمهه با اينكه از آقا خوش تيپه دل خوشي نداره اما از خوبياش هرچي ميگه بازم كمه... بابا راضي ، دخمل راضي، لعنت به هرچي ناراضي. اينجوري ميشه كه يه لشكر از سلم وطور كه نه از يه خيابون اونطرفتر، ميريزند به خونه ما و آقا خوش تيپه هم با داداششون اشتباهي گرفته ميشند. چون آقا خوش تيپه كت شلوار نپوشيده اما داداشش با كت شلوار هم به خوش تيپي اون نميرسه...خلاصه جلسه تموم ميشه...

خونواده آقا خوش تيپه فكر ميكنند كه مادوتا همكاريم ... راستي محل كار من و آقا خوش تيپه به هم نزديك و همچنين در يه محل ساكن بوديم... اما من توي اون 20 و اندي سال كه از خدا گرفتم تا حالا چشمم  روشن نشده بود (به جمال مباركش ديگه....) عمو هم كلي از آقا خوش تيپه تعريف و تمجيد ميكنه... منم با دم نداشته ام هي گردو مي شكنم. تلفني هم خبراي دو طرف رو با هم رد و بدل مي كنيم... يه هفته مي گذره... و بعد اون قراره عروس خانوم مثلن بگه كه راضيه و جشن نامزدي برپا بشه... لي لي لي لي مباركه... 30 فروردين 86 جشن نامزديه خب ... همه جمعند ... مادوتا هم به هم محرم شديم... همش Love تركونده ميشه.... همش هم حركات موزون انجام ميشه... منم كه مجلس همه رو گرم مي كردم واسه خودم ديگه كولاك كردم...خونه خودمون هم كه مراسم تموم شد ميريم خونه آقا خوش تيپه كه حالا به "همراه اول "تغيير Position داده و اونجا هم مراسم عينن تكرار ميشه (حركات موزون و ويبره ) رو ميگم... باباي همراه اولم يه 5 سالي هست كه در بستر بيماري بسر مي برد و اونجا ديدمش و كلي هم گريستم...

يه هفته در كمال خوشي سپري ميشه تا اينكه...

و اين داستان ادامه دارد...

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۸۸/۰۲/۲۶ساعت ۱۰:۱۸ ق.ظ  توسط فَ فَ  |