شب آرومي رو سپري كردم. دوباره پيمودن يك مسير 45 دقيقه ايي اونم به سمت بيابون با يه سرويس مختلط كه همه براي همين 45 دقيقه خوابش مي ميرند و من بيدار. از وقتي اون رفت خواب و آرامش توي سرويس هم رفت. شايدم اين بيداري برام خوبه و خودم دركش نميكنم. اوائل وقتي به اين فكر مي كردم كه اونم همين مسير رو طي مي كرده. آخرين لحظات روز واپسين به چي فكرمي كرده. به اون لحظه ايي مي انديشيدم كه از محل كار با آمبولانس به شهر منتقلش مي كردند و ناخودآگاه سيل اشكام روونه ميشد. يواش اشكامو پاك مي كردم و خوشحال از اينكه بقيه خوابند و من رو نمي بينند و تا به نزديكيهاي شركت ميرسيديم خواب عميقي بر من مستولي ميشد به طوريكه پلكامو نمي تونستم باز نگه دارم و وقتي مي رفتم كارت بزنم بچه ها فكر مي كردند از اول تا آخر مسير رو خوابيدم. برام مهم نبود كه چه فكري مي كنند. اما تو هر كاري سرك مي كشند. اما حالا يه مدتيه كه توي مسير كتاب مي خونم و با وجود جاده دوبانده ايي كه تازه احداث شده اصلا گذر زمان رو متوجه نميشم. خلاصه دوباره كار شروع شد. كار كه نه بيكاري. پروژه ايي كه با سرعت مورچه داره پيش ميره. از اميلي هيچ خبري نيس. ديگه حوصله دلتنگي رو هم ندارم. از شركت سبدي رو تحت عنوان " هاني كو" به پرسنل ميدن كه شامل چيزاي بدرد نخوري مثل چاي و قند و پودر ژله و اين مزخرفات ميشه. مهري كه تازه وارده. با شنيدن اين خبر مي پرسه؟ هاني كو كيه؟ اسم مستعار كي رو گذاشتين هاني كو ؟ من و صديق از خنده روده بر ميشيم و براش توضيح ميديم هاني كو يه سبده. بچه هاي IT به دستور نوري بايد از پرينتر پوري براي پرينت رنگي استفاده كنند. اولش موافقت ميكنه. اما تازه انگار مي فهمه كه اونا دوساعت از وقتش رو گرفتند و با خودش فكر كرده چطور مديراي ديگه صندليشون رو در اختيار كسي قرار نميدند اما اون همچين كار ي رو كرده. يهو قاط ميزنه و زمين و زمان رو بهم ميريزه. بيچاره بچه هاي IT نمي دونند چي بگن . سريع معذرت خواهي ميكنند و د بدو كه رفتي. بعدشم به من زنگ مي زنند : اين چرا اينجوري مي كنه؟ گفتم بي خيال قاط زده. دلم براشون سوخت. اونا هم مي گفتند تو چي ميكشي اونجااااااااا؟ زمان مي گذره . سولماز و فرزان ديگه با پوري براي پياده روي نرفتند وقتي دليلش رو پرسيدم فهميدم كه يه جورايي ترسيدند.مقابل نمايشگاه كتاب از سرويس پياده ميشم پول از عابر بانك مي گيرم و وارد ميشم…