بدو بدو ميري بازار ماهي فروشا. به اولين جايگاه كه مي رسي ، قيمتا رو مي پرسي
. با اينكه همراه اولت هميشه و هميشه مي گفت كل اين بازار رو بچرخ و بعدش از يه جا
خريد كن. نميتوني به توصيه اش عمل كني. يعني سردرده كلافه ات كرده.... فروشنده هم
كه با يه آدم ناشي در امر آبزيان طرفه و حال ناخوشت رو مي بينه. قيمت رو مثلن مي ياره پائين تر
كه تسليم بشي. ميگوها رو مي خري و همونجا هم ميدي واست تميزش كنند. از پسرك ماهي
پاك كن و طرز نگاهش حالت متهوع ميشه. به بهانه چرخي در بازارميري كه از زير بار
سنگيني نگاهش درامون باشي.... و تازه مي فهمي چه كلاه گشادي سرت رفته.... به روي
خودت نمي ياري كه ميگوهاي ديگه درشت تر و قيمتاش هم كمتره... بماند كه همون پسرك
بدنگاه (لغت اختراعي!) هم مي خواد من رو بچاپه. اما زرنگتر از اين حرفام....
توي راه به داداش زنگ مي زنم سوئيچر بخر و شام در خدمتيم... نه و نو هم نداريم
جون تو نميشه ... منتظرما .... به خونه رسيده و نرسيده ميريم سراغ كارا. بعد كلي
مقدمات قابلمه ها رو مي زارم روي اجاق و سرم رو كه برمي گردونم
وايييييييييييييييييييييييييي نه . .. چرا شعله ها خاموشه؟ فندك بزن روشن نميشه
.... خب شمسي جون! گاز تموم شده ديگه (سيستم كپسوليه هنوز تو بندر ما) اين در و
اون در مي زنيم و فايده ايي نداره. خدا بگم چيكارت كنه همراه اول كه پرسي گاز رو
انتخاب كردي كه هيشكي ازش نداره و در خريد كپسول زاپاس هم امروز و فردا كردي ... هرچي
نيگا نيگا مي كني هيچ آتيشي كه بشه باش غذا درست كرد پيدا نميشه. سرخ كن و
مايكروويو هم كه تو برنامه پنج سال آيندت بوده.ناچارا با ساندويچ از مهمونات
پذيرايي مي كني. شر و شر هم عرق شرم ميريزي. 
برنجاي خيس خورده و سيب زمينياي تو آب نمك خوابيده و ميگوها رو هم به عنوان ناهار فردا همراه مهمونات مي فرستي و كلي خجلت زده ميشي... تا تو باشي اول كپسول رو چك كني بعدن مهمون دعوت كني...اما خوبيش به اينه كه حالا Hotbird رو هم داري.
Attach 1: درگذشت رضا سيد حسيني مترجم خوب و فهيم اين ديار رو تسليت ميگم...
Attach 2: اينجا من رو به شك انداخت شما رو چطور؟