اینکه دستم چرا درد میکنه رو می دونم چون بالاخره فرصت و پول هر دو دست داد که برم برای بابا به مناسبت روز پدر این دستگاه رو بخرم و برای حمل این دستگاه 7 کیلویی فکرکنم خیلی زور بازو دارم و می تونم خودم تا سر ایستگاه بکشونمش غافل از اینکه دستام باهام یار هستند اما بعدش نشونم می دند... جفتشون گویا از کار افتادند حالا...

اما چشامو نمی دونم چشون شده که از صبح تا حالا قرمز شدند و می سوزن... به آبدارچی گفتم چایی تازه دم بیار تا چشامو بشورم اونم چشاش چارتا شده و فعلا تو هنگه... کلا آبدارچیای اینجا یه کاری غیر از وظیفه تکراری روزانشون بخوان انجام بدند تا چند دیقه قفل میکنند...

دیروز آرایشگاه رفتم خوشبختانه خلوت بود... آرایشگاهی که انتخاب کردم فرسنگها با خونمون فاصله داره و من فقط بخاطر اینکه تو مسیر سرویس شرکت هست انتخابش کردم واسه اینکه نخوام برم خونه به بهانه لباس عوض کردن و شل بشم و به کارام نرسم ،ترجیح میدم مستقیم برم اونجا... تصمیم گرفتم سری بعدی هم شنبه برم آرایشگاه چون حوصله تو نوبت موندن رو هم ندارم... ارایشگره گندی که همکارای قبلیش زده بودند به ابروهامو خیلی استادانه درست کرد خوشم اومد... همین نزدیکیای خودم ارایشگر هست نه اینکه نباشه اما دیدم از من بیشتر از بقیه دستمزد می گیره بدون اینکه کارش با بقیه فرقی داشته باشه... پولی که خودت با رضایت بدی به آرایشگر تا اونی که خودش به زور بخواد فرق میکنه خب... ولی کلا من نه از خیاط شانس آوردم نه از آرایشگر...

بچه دوم مدیر قبلیم به دنیا اومده دوباره دختر اسمشم رها... مدیرمون دلش پسر میخواس و اینو علنا هم گفته بود... منم عمداً رفتم کادو خریدم که روش بنویسم واسه رها خانوم خوش قدم تا بفهمه که دختر خوبه ماهه100 تاشم کمه...

یه مانتو دوختم خیلی خوشگل و خنکه اما دریغ و افسوس که آستیناش خفتم کرده یعنی اگر بتونم دستامو یه ریزه تکون بدم توش... خودم می دونم برمی گرده به همون بدشانسیم... خدا کنه خیاطه بتونه آستیناشو گشادتر کنه وگرنه اینم میره جفت ِبقیه مانتوهای بدردنخورم...

داداشم برای ثبت نام ADSL و خط تلفن جدا باید برگه سربازی داشته باشه و به هیچ وجه هم راضی نمیشه بره سربازی در همین راستا میگه من برم به اسم خودم واسش خط و ADSL بگیرم ... من نمیتونم همچین کاری رو بکنم چون اول و آخرش اون باید سربازی بره و نمی تونم عادتش بدم که برای بقیه کارا هم دست به دامن من بشه... خدایا دوتا داداش دادی به ما که برای یه لحظه هم نمیشینن منطقی فکرکنند و راه حل اول سیستمشون منم...

فکرکنم برای امروز دیگه بسه زیاد غر زدم...


+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۰/۰۳/۲۹ساعت ۸:۱۰ ق.ظ  توسط فَ فَ  |