خبر خبر خبر تو بوق و كرنا هوار مي زنيم خبر يه نفر كه من منتظر ديدنشم داره مي ياد بندر.... داره مي ياد شهرمون... امروز و فردا ما ميزبان يه گل هستيم ... واي خداجون كاش يه چيز ديگه ازت خواسته بودم... بس كه مهربوني...

هموني كه امسال سال اون نيست.... اونيكه مي خواد بخونه از چشاي نازت... همونيكه گريه نمي كنه... گريه غرورش رو بهم مي زنه... آرزوش بودن كنارته حتي يك لحظه تو خوابت...همون كه مي خونه هنوزم ميشه عاشق شد هنوزم حال من خوبه... هركسي دنبال خبر مي گرده بهش بگين عشق داره برمي گرده... عشق مي ياد همين روزا خيلي زود... عشق مي ياد تازه مي فهمي كي بود... عشق مي ياد شهرو خبردار كن اين رو براي همه تكرار كن... منو ويرون كني آباد ميشم... تو زندونم كني آزاد ميشم... توميري با يكي ديگه كه قدرتو نمي دونه...

خدا ما رو براي هم نمي خواست فقط مي خواست همو فهميده باشيم بدونيم نيمه ما مال ما نيس... فقط خواست نيممون رو ديده باشيم ... خودش مارو براي هم نمي خواست... خودت ديدي دعامون بي اثر بود...(اين ترانه حقيقتن شرح حال خودمه... محال جايي بشنوم و اشكام قلوپي نريزه...)اينم لينكش . بشنويد و قضاوت كنين.

آرهههههههههههههههههه خودشه احسان خواجه اميري جان. من امروز صبح پلاكارداشو توي شهر ديدم. دعا كنيد بليط كنسرتش گيرم بياد. تا الان كه موفق نشدم...


خبر ديگه اينكه :از خدا كه پنهون نيست از شما چه پنهون امروز رفتم يه مصاحبه واسه يه شركت ديگه. مديرعامل اون شركت فني و مهندسي يه خانوم گل هستش ... كارش هم از 7 تا 2.5 بعدازظهر يعني همون 8 ساعتي كه من دلم مي خواست. مسافتشم تا خونه من زياد نيس برخلاف كار فعليم كه 1 ساعت تا خونه ما فاصله داره و توي بر و بيابونه. فقط يه مشكل وجود داره اينكه نوع كارش همون كار قبلي خودمه. يه جورايي حالت منشي و جوابگويي به تلفن و فكس و مكاتبات و پيگيريهايي كه لازمه كارشونه... درصورتيكه اينجا بعد 5 سال تازه دارم پيشرفت ميكنم يعني هم سمتم عوض شده و هم جاي پيشرفت داره اما همون 12 ساعت و تعطيلي هم نداريم حتي تعطيلياي رسمي و جديدن جمعه ها بايد بيام سركار... نمي دونم چيكار كنم... كار جديد سرويس هم نداره بايد دوتا تاكسي عوض كنم يه نمه هم پياده روي كنم تا به دفترش برسم. اما اينجا هم سرويس دارم . هم صبحانه و هم ناهار... يكي منو راهنمائي كنه.


Attach1:ديشب اومد به خوابم... از غذايي كه توي يخچال گذاشته بودم خورد... ظرفا رو كمكم شست... واي چه ماه شده بود... واي كه چقدر باهم حرف زديم حتي من مي خواستم باهاش برم گردش... حتي توي خواب از اينكه خطش قطعه خيلي ناراحت بودم و به هر دري ميزدم تا وصلش كنم براش... واي خداي من... خيلي سخته...

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۸۸/۰۲/۰۵ساعت ۱:۸ ب.ظ  توسط فَ فَ  |