شب درازي رو سپري كرده بودم . اما شب عاشقان بيدل نبود... جرو بحث حسابي با مامان تا اينكه مصمم شدم با خونه پدري وداع بگم و تا اطلاع ثانوي بيام به خونه خودم ( از كجا معلوم كه خونه خودم باشه؟؟؟!!! هنوز كه سند به نامم نيس) . صبح با حالي نزار از رختخواب كنده شدم سريع كارهاي روتين رو انجام دادم يه مشت خرت و پرت كه مي دونستم لازمم ميشه جمع كردم و رفتم سر ايستگاه كه رهسپار كار و بدبختي بشم (يكي نفهمه ميگه من نون زن و بچه ميدم ) نه بابا من خرج خودم رو هم به زور در مي يارم با اين حقوق ناچيز.
لحظات طبق معمول هميشه گذشتند تلفن محل كارم به صدا در اومد قبلش موتو همش روي اسپيكرم پارازيت مينداخت. اينجور مواقع مي دونم يكي داره تلاش ميكنه شماره ام رو بگيره اما موفق نميشه. محل كارم از شهر فاصله داره و موتو جون ميكنده كه خط بده و من رو بي نصيب نزاره. اميلي پشت خط بود. هيجان صدام تابلو بود اونم معلوم بود از شنيدن صداي من حسابي به وجد اومده. توي فرودگاه بود به مقصد اصفهان. خيالم راحت شد كه از دريا برگشته.
با چندتا از دوستاي نتيم و زهرا در مورد تصميم جديدم براي زندگي توي خونه خودم مشورت كردم. اونا خصوصا زهرا هم با من موافق بودند. هرچند بعضيا مي گفتند آدم با دوتا حرف از مامان باباش جدا نميشه.بقيه روز رو سپري كردم. همون كاراي روتين دركنارش وبگردي. ولي جاي موسيقي بدجوري توي زندگي كاريم خالي شده. وقتي دوستام آلبومي رو معرفي ميكنند سريع دانلودش ميكنم (بدون توجه به قانون كپي رايت)يا مي خرمش و عطش شنيدنش من رو ديوونه ميكنه تا برسم خونه و گوش بدم. ايندفعه آلبوم "پائيز طلايي" از" فريبرز لاچيني" وسوسه مي كرد خصوصا كه براي پيدا كردنش خيلي سعي كردم.يه اس ام اس براي اميلي فرستادم تماس گرفت. اميلي مي گفت يكي از دوستان نزديكشون فوت شده و چون اقوامش هركدوم يه بلايي سر خودشون آوردند اون بايد دنبال كاراي تشييع و اين حرفا باشه.
به آسيه زنگ ميزنم كه پيوندش رو تبريك بگم. زياد راضي نيس. از اون مسائلي كه هميشه وجود داره و هيچ عروسي ازش مستثني نيست. اصلا حواسم به دور و برم نيس اون از اون حرفا ميزنه منم عين مشاوراي كاركشته هرچي بلدم و توي كتابا خوندم و ديگران بهم تجويز كردند به خوردش ميدم.
فاطي توي سرويس كنارم ميشينه اما انگار دوتا بيگانه كه هيچ حرفي براي گفتن نداريم. به ياد روزاي اولي مي افتم كه از جيك و پيك هم خبر داشتيم.ناهارا رو بي من نمي خورد و هزار تا يواشكي با هم داشتيم. اما حالا نه.احساس امنيت با من نميكرد. اونم من كه با هيشكي حرف نمي زدم چه برسه كه بخوام راز مگوي اون رو به كسي بگم. چشم از بيرون برنداشتم تا به خونه رسيدم .
توي خونه خودم آرامش نسبي دارم . آرامشي كه با هيچ چيز نميشه عوضش كرد. تمامي يخچال رو تميز ميكنم. رخت مي شورم. دوش مي گيرم. آواز مي خونم. صداي اسپيكركامپيوترم گوش فلك رو كر ميكنه . كتاب مي خونم. كانال گردي ميكنم. به سرم ميزنه يه بار ديگه اثاث هاي مجردي همراه اولم رو بريزم بيرون . اين كار رو ميكنم. يه دفتر خاطرات توجهم رو جلب ميكنه. مي خونمش. همش صحبت از "تنهايي" و "مرگ" اونم در سن 23 سالگيش. يه جايي ميگه من با مرگ به كمال و جمال ميرسم. يه جاي ديگه آرزو كرده زودتر از مادرش بره تا مرگ مادر رو نبينه. داغون ميشم. اشك مي ريزم. با اينكه باهاش قهر كردم. همون اون و هم خدا. اما نميشه.
يه سوپ آماده ريختم توي قابلمه. خلال سيب زميني و آب پرتقال هم آوردم و شروع كردم به خوردن . سهم خودم رو خوردم. سهم اون موند...
براي اميلي اس ام اس لاتين زدم كه اگه احيانا موبايلش پيش كسي بود واسش دردسر نشه.اونم زنگ زد تا به قول خودش روحيه بگيره و دوباره امور باقيمونده رو انجام بده.
نماز خوندم. يه خبري از تلويزيون شنيدم كه روده بر شدم از خنده و تصميم گرفتم سرصبحانه براي همكارا بگم. خبر اين بود كه چندتا بز توي ميناب (يه شهري حوالي بندر) رفتند توي خونه صاحبشون و چهارصدهزارتومن پول بي زبون رو خوردند. صاحب بيچاره هم دير رسيده و تونسته تنها سي هزار تومن مچاله و پاره پوره رو از دهن يكي از بزها خارج كنه. ديگه كم كم پلكام داشت سنگين ميشد. رختخوابم رو پهن كردم و رفتم كه بخوابم.بابا زنگ زد: تنهايي مي خواي بموني اونجا گفتم آره در رو قفل ميكنم و مي خوابم صداش غمگين بود اما اين دوري براي من لازمه.
بيت قشنگي توي كتاب"انجمن شاعران مرده" خوندم. نمي دونم ترجمه چي با اين شعر مطابقت داده شده.
نشايد كه دل را بر اوهام بست/خوش آن كس كه زنجير رويا گسست
Attach: آخ جون فردا نمايشگاه كتاب باز ميشه و من دلي از عزا در مي يارم. يه ليست بلندبالا از كتابايي كه ميخوام آماده كردم. حتي اونايي كه فقط اسمشون رو ديدم و هيچي راجع بهشون نميدونم.
Attach 2: خونه ام بوي "مرگ "ميده. نميدونم چه بويي . هيچ جاي ديگه اين بو رو نميده.