هميشه دلم ميخواست يه مرغ سخنگو داشته باشم و بارها خواستم يكي بخرم اما با اين وضعيت كاري مي ترسيدم مرغ ِ از تنهايي افسردگي بگيره... حالا يه مرغ مينا با بالاي خودش اومده تو خونه پدري اونا هم گرفتندش نگهش داشتند پيش بلدرچينا براي من ... ديروز صبح تا شب بس كه مينا مينا گفتم با انواع و اقسام اصوات تا بالاخره اين مرغ مينا به حرف اومد اما چشمتون روز بد نبينه از خود ِ بلدرچينا هم بهتر صداشون رو در مي ياره كمال همنشين خوب روش اثر كرده آقا خوب... خولاصه كه اين مينا ما رو به هيچ جاش هم حساب نكرد و تا تونست فقط خورد و من فهميدم كه سيب زميني و تخم مرغ آبپز و سالاد اولويه رو دوست داره اما هويچ رو نه... يه سرچ تو اينترنت كرديم و ديديم نر تشريف دارند ايشون كلا خانوما رو هم تحويل نمي گيره يعني ميونش با داداشم خيلي بهتر از منه اما كور خونده اون بايد پيش من بمونه ... خيلي بامزست وقتي ميخواد بخوابه يه پاشو و سرشو جمع ميكنه...
مامان و بابا اومده بودند ديدنم و مامان تو راه پله ها به خاطر همون بي برقي خورده بود زمين و بدجور آسيب ديده بود اما به من خبر نداده بودند كه ناراحت نشم ... ديروز با ديدن چشماي كبود مامان كلي گريه كردم و همه همسايه هام رو لعنت كردم...
به خاطر سفر مالزي و اينكه همكارم دوباره برنامه هاي من رو خراب نكنه و به سرش نزنه كه بره مرخصي از چهار هفته زودتر برنامه مرخصيم رو رد كردم... اينجا به هيشكي نگفتم ميخوام برم سفر و همه يه جورايي كنجكاو هستند... دوست ندارم كل ِ شركت از كاراي من سر در بيارن هرچند اينجا بقيه با اين چيزا كلي پز مي دند و فخر مي فروشند... ايراني بازي ديگه...
راستي MP3 پليرم كه خراب شده بود رو يادتونه همون كه ميخواستم بفرستمش تهران چون گارانتي داشت و نظر همه اين بود كه اين كارو نكنم؟ دل به دريا زدم و فرستادمش ... اونا هم بعد از يه ماه و با پيگيري خودم تعميرش كردند و بهم برگردوندنش فكركنم باطريش خراب شده بوده... ته دلم يه جورايي اطمينان داشتم از اينكه بهم برگردونده ميشه و خوشحالم...