اين پست موسيو گلابي رو كه خوندم بد نديدم منم افتخاراتمو (خاطراتمو) رو كنم. نتيجه ايني شد كه مي بينيد تا چه حد مقبول افتد، خدا مي داند... (البته پاره اي از اونايي كه به ياد مي آوردم...)

افتخارات علمي:

-         من هميشه نمرات زبانم تودوران راهنمايي و دبيرستان 20 بود. اون موقع ها معلما سوالا رو با گچ پاي تخته مينوشتند منم همزمان با سوال ، جواب رو مي نوشتم و قبل از اينكه فرصت پاسخگويي داده بشه من برگم رو تحويل مي دادم. نتيجه اش اين شد كه با وجود عشق به آرشيتكتي ،توي يه دانشگاه نه چندان درپيت ، ادبيات انگليسي قبول شدم و از اونجائيكه خودم رو تنبل تر از اوني ميديدم كه بخوام يه سال پشت كنكور بشينم به همين رشته قناعت كردم.

 

-         كلن جز معدل الف هاي همه دوران مدرسه ام بودم اما تو دانشگاه از آخر جزء اولي ها بودم.

 

-         تاريخ امتحان رياضي سال سوم راهنمايي رو اشتباهي يادداشت كرده بودم. صبح روز امتحان ساعت ده رفتم از دخمل همسايمون كه همكلاسيم هم بود خير سرم يه اشكال رياضي بپرسم كه مامانش دوتا شاخ رو سرش روئيد و گفت : دخترمن الان سر جلسه امتحان رياضيه. من رو بگي عين بيگلي بيگلي تا مدرسه رو نفهميدم چه مدلي دويدم اما چون بعضيا زود برگه هاشون رو تحويل داده بودند من رو ديگه سر جلسه راه ندادند و اينجوري شد كه برگه ام باطل شد و من با معدل نوزده و خوردي اون سال تجديد شدم. تو كلاس تجديدي عين بلبل ! همه مساله ها رو حل مي كردم و همه تا مدتها واسشون سوال بود "پس چه جوريه كه تو تجديدي؟؟؟؟؟؟؟"

 

-         كلاس اول ابتدائي به خاطر اينكه  نيمكت چوبيم رو با تاب اشتباهي گرفته بودم نيمكت رو انداختم روي يكي از همكلاسيام كه حسابي به خير گذشت ولي تا آخر ساعت يه پائي تنبيه شده بودم. (محيطش علميه نه؟)

 

-         سال آخر دانشگاه واحدي به نام "رمان " داشتيم كه 11 نمره تحقيق داشت و 9 نمره هم امتحان كتبي. هرچي استاد محترم گفتند تحقيقاتون رو خودتون بنويسيد و رونويسي نكنيد به گوش ما فرو نرفت و آخرش دوسه تا كتاب برداشتيم و جمله هاي كتاب رو عينا نوشتيم . يه طلق و شيرازه مامان هم زديم به اون همه صفحه تحقيق و بعدشم برگشتيم شهرمون و پي يللي تللي . اون استاد هم نامردي نكرد از كتبي بهم داد 7 ،دونمره هم گمونم به خاطر طلق و شيرازه خوشگلم از 11 نمره تقديمم كرد و خيلي شيك من رو انداخت. اينجوري شد كه دانشگاهم هم قبولي شهريور گرفتم.

 

-         هميشه تو امتحان آينده سازان و نمونه و تيزهوشان و المپياد شركت كردم و هيچوقت هم رتبه ايي نگرفتم. ولي تي تاب و آبميوه هاش عجيب مي چسبيد.

 

-         توي همين محيط علمي البته ازنوع دبستانش براي روز معلم براي معلممون يه گلدون كادو گرفتيم ولي سرصف صبحگاهي اون موقع ها دژباناي نيروي دريائي هم مي يومدند توي مدرسه ما (محيط نظامي بود.) يكي از همون دژبانا دستش خورد به گلدون من و شكستش. اين اتفاق تاثير بدي روم گذاشت . به طوريكه تا مدتها براي هيشكي كادو شكستني نمي گرفتم و از دژبان و سرباز و كلن هرچي تو اين صنفه بيزار بودم.

افتخارات ورزشي:

-         هميشه نمره ورزش معدل من رو مي آورد پائين . ولي الان ياد گرفتم كه ورزش آدم رو خوش ريخت ميكنه .

-         يه روز توي دوره راهنمائي معلم ورزشمون داشت برامون درمورد سرويس زدن توي بدمينتون توضيح مي داد كه يه پشه رفت توي دهنش . آخرش نفهميدم اون پشه رو قورت داد يا اينكه پشهه رفت...

 

افتخارات سياسي:

اون خردادي كه خاتمي كانديدبود و ناطق نوري هم كانديد بود. من و دخمل عمه ام چون مردد بوديم و البته بچه و نميدونستيم بايد به كي راي بديم يعني توش مونده بوديم. رفتيم با هم قرآن رو باز كرديم سوره نور اومد و واسه همين به ناطق نوري راي داديم. شبش كه آراء رواعلام كردند تعداد راي ناطق نوري به 2 ختم ميشد. همه ما رو دست انداخته بودند و مي گفتند اين 2 شما دوتا الف بچه هستينا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

كلن از سياست چيزي سر در نمي يارم. (اينم يه اعتراف)

يكي دوسال پيش موقع راي دادن به نمايندگان مجلس، متصدي صندوق نمي زاشت من راي بدم مي گفت هنوز به سن راي نرسيدي نگو تاريخ تولدم رو به جاي 59 ، 69 خونده بود. خيلي ذوق كردم پيش همراه اولم كه اينقد قيافه ام بچه گونست.

افتخارات هنري:

-         هر هنري كه ياد مي گرفتم سريع توي امتحاناتش توي مدرسه شركت ميكردم و جالبه كه هميشه هم مقام مي آوردم البته در حد مدرسه.(پس چه مدرسه و شاگرداي درپيتي كه من هميشه توشون اول مي شدم)

-         نقاشي با رنگ روغن رو توي دوران دانشجوئي امتحان كردم و فهميدم كه اصلا استعدادي در اين زمينه ندارم.

 

افتخارت بدردنخور شايدم بخور:

-         خمسه رو توي معبد هندوهاي بندر ديدم و همون موقع سريع ازش يه امضا گرفتم. ولي هيشكي با ديدن امضاي من ذوق نكرد و حسابي توي ذوقم خورد.

 

-         يه بار كه خامنه ايي اومده بود بندرعباس من و دوتا از همكلاسيام گفتيم واسش نامه بنويسيم. اصلا هم مطمئن نبوديم كه ناممون به دستش برسه واسه همينم نوشتيم ما رو راهنمايي و ارشاد بفرمائيد. تا اينكه چند روز بعد مدير ما سه نفر رو توي دفتر خواست ما هم ترسان و لرزان رفتيم دفتر و جواب نامه رو بهمون داد و كلي هم ما رو مرافعه كرد كه چرا براي رهبر ننوشتين ما كلاسامون كولر نداره پنكه نداره. دلتون خوشه كه نامه نوشتين.... ماهم توي دلمون گفتيم خوب اگه راس مي گين چرا خودتون ننوشتين؟

 

-         سال آخر دبيرستان هميشه خدا دفتر انشامو توي خونه جا مي زاشتم و از رابطه فاميلي با مديرمون هميشه سوء استفاده ميكردم و تا خونه مي دويدم كه دفترم رو بردارم و دوباره بر گردم سر كلاس. عاشق انشا نوشتن و انشا خوندن بودم. برخلاف داداشم كه انشاهاش هميشه مثلا از تابستون به خونه همسايه ختم ميشد...همون سال يه معلم تاريخ تنبلي هم داشتيم كه به جاي درس دادن همش به من مي گفت يالا با صداي بلند روخوني كن بقيه هم چرت مي زدند.

 

-         سر امتحان آئين نامه به همه بغل دستيام تقلب رسوندم و به داد همشون رسيدم ولي وقتي نمره خودم رو اعلام كردند در كمال ناباوري رد شدم. اون موقع همه ،من جمله ،اون خواستگار كليپسم سرجلسه حيرون مونده بودند آخه مگه ميشهههههههههههه؟ بله از يكي مثل فريبا همه چي بر مي ياد. اما دست فرمون رو از بس پابه كلاچم خوب بود افسره دلش نيومد ردم كنه....

 

-         يه همزاد از نوع ذكور توي دانشگاه و كلاسام داشتم كه دقيقا همه موضوعات تحقيقش و اول فاميلش و شماره دانشجوئي اش عين خودم بود. گاهي دهنم باز مي مونداز اينهمه شباهت . اما نمراتش به مراتب از من بهتر بودا. يه امتحان فاينال قبل جلسه يه ليوان از دستم افتاد و شكست. سر جلسه كه رفتيم اونم دستش خورد به ليوان يكي از بچه ها و ليوانه خورد شد!!!!!!!!!!!!

 

-         دوران دبستان شاگرد اول كلاسمون رو پيش نمازمون كردند كه نماز رو به صورت شعر خوند. يكي از سال بالايي ها رفت شاكي شد و اون نماز ما نصفه نيمه تموم شد.

 

 

Attach1: به قالب قبلي وبلاگم عجيب عادت كرده بودم اما ظاهرا اون قالب براي من ديگه جواب نميده خيلي گشتيم تا اين يكي رو كه كمي شباهت بهش ميداد رو انتخاب كرديم. نظرتون چيه؟؟؟

Attach2: هوس ترشي درست كردن به سرم زده بود. كلي خريد كردم وسايلش اما حالا حسش رفته. يكي به ما يه اپسيلم حس پيشكش كنه.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۸۸/۰۱/۳۱ساعت ۱:۵۹ ب.ظ  توسط فَ فَ  |