ضوابط جديد اجاره خانه به مجرد ها و صد البته لايك به كامنتاي بچه ها... آخيش ديگه خونه هم بهم اجاره نميدن كه بخوام بيام اينجا هي غر بزنم ...
دلم مي خواد از خاطرات اولين سفرم به شمال بگم... من نه سالم بود اون موقع ...بابا چون نظامي بود براي دوره بايد مي رفت شمال ما هم تابستون بهش ملحق شديم
يه روستايي بود به نام حسن رود ما بين انزلي و رشت نزديك زيباكنار... كنار يه خيابون اصلي يه اتاق تو خونه يه پيرمرد و پيرزني اجاره كرديم . مي گفتند تمام زمينهاي اطراف خونه ش مال خودش بوده اما حالا دولت ازش گرفته به چه دليل يادم نيس...
تو خونه درختاي زيادي بود زمين پشت آشپزخونه هم باقالي كاشته بود... هميشه زمينا خيس و نمناك بود اونجا اون سال خيلي بارون مي باريد تو اون تابستون... واي درخت آلو هم بود با يه عالمه گل شب بو كه دم دماي غروب ديگه عطرش مستت مي كرد... يه عالمه حلزون هم از در و ديوار بالا مي رفتند كه شده بودند اسباب ِ بازي ِ من و برادرم...
خانوم صابخونه وسواس داشت كمرش رو هم نمي تونست راست نگه داره دولا دولا راه مي رفت... نمي دونم هنوز زنده ست يا نه ... ولي هميشه غر مي زد كه چرا ما حلزون دستمون مي گيريم... كه چرا درختا رو تكون مي ديم واسه همينم ورودي باغي كه تو حياطش بود رو هميشه مي بست...
يه چاه وسط خونه بود كه با سطل ازش آب مي كشيديم... با مزه بود...
يه ايوون هم داشت كه بيشتر وقتا باهاشون سر يه سفره شام مي خورديم.... شبا يه پشه بند توري مي بستيم و همگي تو ايوون مي خوابيديم...
همه همسايه ها هميشه در خونه هاشون باز بود ... پائين تر از اين خونه يه دشت لاله عباسي بود كه غروبا گلا باز مي شدند و يه دشت صورتي رنگ ميديدي... با همون لاله عباسيا رژ مي زديم به لبامون...
اونور اين دشت يه جنگل مانند بود با گياهي به نام گَزَنه كه اگه ميخورد به پاهامون سوزش و خارش مي گرفتيم... تو اون جنگل زنهاي همسايه رب مي پختند ديگ هاي به چه بزرگي بار مي زاشتند و بوي رب همه جا رو بر مي داشت...
پائين ترش باز يه رودخونه بود و بعدشم شاليزاراي برنج... تو رودخونه پر از ماراي آبي بود كه من ازشون مي ترسيدم... و پل رودخونه عرض زيادي نداش واسه همين زياد جرئت نمي كردم برم سمت شاليزارا...
صابخونه يه نوه پسري داشت به نام فرشته از من كوچيكتر بود اما هم قد من ... خواهرش خياط بود براي من و فرشته لباس مي دوخت يه رنگ و يه مدل... يه عروس داشتند كه بچه دار نمي شد اما بي نهايت زيبا بود و پر از طلا... تو بچگي مي شنيدم كه مي گفتند اينقدر طلا به خودش آويزون مي كنه كه عيب بچه دار نشدنش رو بپوشونه...
شمال بود كه من بسكوئيت ساقه طلايي زياد ميخوردم... اونجا بود كه تخم غاز خوردم... كدو حلوايي رو اول بار اونجا تست كردم... اونجا اجازه داشتيم باقالي خام بخوريم ... نخود فرنگي فت و فراوون بود تازه تازه باهاش غذا درست مي كردند بندر زياد نيس همش كنسرويه... باقالي قاتوق و ترش تره رو اونجا خوردم براي بار اول...
درختاي تمشك هم بود تو راه زيبا كنار كه راضي مي شديم خار دستمون رو زخم و زيلي كنه اما تمشك بچينيم و بخوريم ...واي زغال اخته رو بگو... رشته خشكارماهي دودي ... ...معركه بودند خوراكياي شمال..
زيباكنار ساحل رو براي زن و مرد جدا كرده بودند مثلا اما اونور رو راحت مي شد ديد …ميشد ساعتها نشست و آدمايي كه حموم آفتاب مي گيرند رو نظاره كرد چه پوستايي داشتند... ما كه جرات نداشتيم زياد بزنيم به آب بس كه درياي شمال قرباني داده بود... بس كه جسد از تو آب مي كشيدند بيرون... ولي صداي موجهاش هنوز تو گوشمه...
سال 68 بود همون سالي كه زلزله شد ما زير پشه بند عين گهواره تاب مي خورديم خيلي باحال بود برامون ... همون سال اسرا هم آزاد شدند يادمه لب خيابون منتظرشون بوديم يه مادري قرار بود پسرش رو ببينه... عروسياي محلي اونجا رو هم ديدم يه خانومه رقاص بود كه دوتا سنج مانند خيلي كوچيك تو دستاش بود سنج مي زد و مي رقصيد و پول مي گرفت...
يه عاشق و معشوق هم بودند كه يادمه هيچ جايي نداشتند براي صحبت كه دور از چشم ديگرون باشه واسه همين تو حموم و دستشويي صابخونه ما قايم مي شدند... البته دور از چشم اينا با نوه صابخونه دوست بودند اونم ترتيب قرارها رو مي داد... يه آزيتا نامي هم بود كه تو ده از همه قرتي تر بود مامانش از خودش جلف ترهمه پسرا دنبالش بودند ...
پيرزن صابخونه ما حجامت هم مي كرد تو آشپزخونه ش... درو مي بست اما من از پنجره پشتي ديدم و اولين بار بود برام بسكه كنجكاو بودم...
هميشه غازا و اردكاي اهالي مي رفتند تو خيابون اصلي و ماشينا مي زدند بهشون ... بوقلمون رو هم اونجا ديدم قيافه مضحكي داشت برام ...
يادش بخير... اما حيف از انزلي و رشت چيز زيادي خاطرم نيس ...
پنج شنبه نوشت: روحت از هميشه شــــــــــادتر... گرماي وجودت رو تو اين روزاي سرد كم دارم...