چهارشنبه مدیر محترم بدون اینکه من چیزی بگم اومد و گفت این پنج شنبه نوبت شما بوده تعطیل باشی؟ منم یه سری انداختم پائین و با ناراحتی گفتم بله ... اما متاسفانه چون همکارم مرخصیه من باید باشم و همه برنامه هام بهم ریخت... اونم گفت برات خوب نیست بیایی از نظر ریالی میگم؟... منم گردنم رو بیشترکج کردم که نه هزار تا برنامه داشتم براش... اونم گفت پنج شنبه کار خاصی نیس می تونی نیایی... منم بدون کوچیکترین تعارفی تشکر کردم و تو دلم یه جیغی کشیدم از خوشحالی... به مدیر اداری پنجاه ساله مون هم گفتم که مدیریت گفت اشکالی نداره پنج شنبه رو نباشی اونم بدون اینکه نیم نگاهی بهم بندازه خودشو سرگرم کامپیوتر کرد و گفت : اِ جدی؟... چند دیقه بعد هم یه ایراد گذاشت رو کارم و درست تا قبل از رفتنم حسابی از خجالتم در اومد...
همه اینا به درک... مهم اینه که پنج شنبه رو تعطیل بودم و آخرش تونستم هدیه این باعث افتخار مشاورای مملکت رو پست کنم... قسط وام ازدواج رو بدم و خدا رو شکر بانک هم خلوت بود و اصلا نمی خواست شماره بگیرم... اما کارای سفر به مالزی نصفه نیمه موند... امروز عصر ایشالا تمومش می کنم... و هفته سوم بهمن ف ف میره مالزی ...
می خواستم برم بانک بابا نشانی یه بانک نزدیک و صد البته خلوت رو داده بود منم خوشحال از تاکسی پیاده شدم بانکه کلی نرده داشت و یه چیزی شبیه زندان بود... منم یه در پیدا کردم و همین که خواستم وارد بشم یه آقایی از پشت یه خروار زونکن گفت از اون در خانوم... منم داشتم دنبال در کذایی میگشتم که دیدم ای دل غافل اصلا پول تو کیفم نیس که بخوام قسط بدم و عابر بانکم اون دور و بر نیست...دوباره عین این مشنگا تاکسی گرفتم رفتم مرکز شهر...
دوستم برای تولدم یه تاپ و یه شال خیلی ناز فرستاده... اصولا هرچی لباس واسم می فرسته پر از حروف انگلیسیه... بهش میگم عادت داری من رو به واسطه رشته م تابلو کنیا...
فیلم ماهی ها عاشق می شوند رو هم دیدم ... چه فضای زنونه قشنگی داشت... خوشم اومد یه جورایی ، هر چند همه چی الکی تموم شد...
زن زیادی رو هم دیشب از من و تو 1 دیدم ... من خیلی از دنیا عقبم اینو خودم می دونم... بازی مریلا زارعی که بهش خیانت شده بود عالی بود کنترل خشم در این طور مواقع خیلی سخته...
آهای دزدای عزیز الان وقتشه ... می تونید با خیال راحت بیائید آپارتمان ما واسه دزدی... ساکنین پول برق رو ندادند برق پارکینگ و آسانسور و راه پله ها و پمپ و آیفون و حتی سر در ساختمون توسط شرکت برق قطع شده چند روز دیگه هم کل ساختمون به سلامتی به عصر حجر برمی گرده... گوشیم هم 1100 نیس بگم چراغ قوه داره شبا کورمال کور مال پله ها رو چهار طبقه میرم بالا... روزا با سرعت نور با این زانوهای پر درد همون چهار طبقه رو می یام پائین...من که همین دوبار ... اونایی که پول نمی دند حساب کن آیفون که قطع هستش چطوری باید در رو برای بقیه باز کنند ...
همکارم قرار بود چهار روز مرخصی باشه واسه فوت مامان بزرگ همسرش هنوز که هنوزه پیداش نیس...
اینم یه عکس عشقولانه کار دست خودمه...