ديروز كلي وقت بعد از ساعت كاري مونديم با مدير و همسر مدير اما پايان نامه تموم نشد... دوباره امروز ايشون اومدند و بكوب نشستيم تا اينكه هم پايان نامه تموم بشه ... هم اينجا سيمي بشه ... هم يه سي دي از پايان نامه رايت بشه تا بلكه خانوم همسر رضايت بدند و مدير دست از سر كچل ما بردارند كه بالاخره تموم شد... سهم منم از اينهمه كار يه آرزوي موفقيت بود... كلا از ابتداي خلقتم حس خوبي به شيرازيها ندارم تنها دونفر شيرازي مي شناسم كه خيلي برام عزيزند يكيش ترنج بانو و ديگري هم يه وبلاگ نويس ... هر دو از دنياي مجازي.... اينا رو گفتم كه بگم همسر مدير شيرازي مي باشند...
من عمه يه دخمل شدم يعني بعد از كلي سونو رفتن بالاخره جنسيت ني ني داداش و زن داداشم مشخص شده... اسفند اين فرشته عزيز پا به اين دنيا مي زاره... همش دعا ميكنم يه بچه سالم باشه...
ديشب خواب درستي نداشتم امروز كلا تو چرتم..
يكي از تفريحات مورد علاقه من آرايشگاه رفتنه... حس خوبي بهم دست ميده وقتي تغييري در من بوجود مي ياد... يعني تا حدي كه خودم مي فهمم افسردگي گاه و بي گاه من ناشي از يكنواختيه...