ديشب اون هندونه سرخ و آبدار و اون اناراي آب لمبو رو خودم خريدم و شيريني رو هم گذاشتم به عهده بابا... آجيل هم كه بي خيالش... تا اونجائيكه مهمونام بودند خوب بود و خوش گذشت اما بعد از رفتنشون يكي از بدترين شباي عمرم رو گذروندم... پاهام به دليل اينكه اين چند روز همش تو آب بودم كرخت شده بودند و مي لرزيدند... از آخرين باري كه سرما خوردم خيلي وقته كه گذشته ديگه يادم نمي ياد كي بود هر بارم با احساس كوچكترين سوزشي در گلو فوري دوتا ادالت كلد مينداختم بالا كه ويروسه در نطفه خفه بشه اما ايندفعه كارساز نشد... سرما خوردگي با تهوع شديد اونم ساعتاي 4 صبح...به همراه بي حسي كامل بدنم به دليل همون لعنتي... و يه كابوس وحشتناك ... دعواي شديد بابام با مدير قبلي پروژه -كه براي من يه پيرمرد پرستيدني هستش- توي خوابم... بدترين دردها براي من سرماخوردگيه... تمام برنامه هاي امروزم به هم ريخت... بايد مي رفتم بخيه ها رو بكشم... نوبت براي ليزر صورتم گرفته بودم.... كادو تولد دوستم- باعث افتخار مشاراي مملكت - كه همين دي به دنيا اومده رو ميخواستم بگيرم و بفرستم... الان خيلي هنر كنم و بي حال نيفتم بايد بشينم خونه منتظر بابا به همراه لوله كش كه بيان و آشپزخونه من رو از زيرآب موندن نجات بدند... به اينا ميگن ... ناله هاي سرصبحي...
صبحي جعبه شيريني رو برداشتم آوردم شركت كه تو خونه نماند... مامان كه قند داره و نزاشتم زياد بخوره ازش... اضافه وزن بابا بدجوري به زانوهاش فشار آورده ... داداش كوچيكه هم كه ديگه دندون سالم تو دهنش نيس... منم كه يه نفر آدم يه جعبه رو چاره نمي كنم... همكارا با ديدن شيرينيا فكر كردند امر خيري بوده اما با يادآوري محرم تو علامت سوال موندن هنوز.. .