شب تولد من برشما مبارك...
غمي بر من مستولي شده از همان ديشب... يكسال ديگر هم گذشت...
دوست دارم به عنوان هديه ايي كه مي خواهيد به من بدهيد دعا كنيد آنچه دوست دارم در اين شب اتفاق بيفتد و خودتان مي دانيد چيست... ديدن "او" در خواب و گرفتن هديه از دست او...
مامان و بابا قرار است امشب به ديدنم بيايند... هيچ چيز در خانه ندارم... نه هندوانه يي...نه اناري... نه آجيلي... نه حتي شيريني... دست و دلم نمي رود به هيچ كار...
دوستم - باعث افتخار مشاوران مملكت- ديروز از من براي هزارمين بار آدرس پستي خواست... هميشه همينقدر تابلو كادو مي فرستد...
اولين اس ام اس رو دوست هم اتاقي دوران دانشگاهم حواله م كرد...
لوله هاي خانه م يكي يكي دارند خراب مي شوند و آب ديشب مطبخ رو فراگرفته و حالا مي فهمم كه وجود مرد نياز اين زندگي است حداقل براي درست كردن اين لوله ها...
كلكسيوني از دردها دارم يا نمي آيند و يا هم همگي با هم بر من نازل مي شوند... اين روزها كارم شده شكر خدا بخاطر يه نيمچه سلامتي كه دارم ... اينكه هنوز مي بينم ... مي شنوم... حركت ميكنم ... دلم براي آن زن مبتلا به ام اس خيلي مي سوزد خيلي....
زلزله ديشب تنم را لرزاند كانونش استان كرمان بود اما ما هم از اين همسايگي بي نصيب نمانديم... ولي من نگران برادرم بودم او كه در كارگاه نجاري كار ميكند مبادا شبي نيمه شبي در آن كارگاه زير الوارها بماند زبانم لال... زود بهش اس زدم و خيالم راحت شد كه خوب است... سالم است...