صبر كن صبر كن بي خيال فاتحه مع الصلوات... من برگشتم... حالم كماكان خوبه... يه ف ف بدون هيچ ميميك اضافه در خدمتتون هستم... يعني شدم يه رباط كه فعلا نمي تونه بخنده اخم كنه اشك بريزه احساسات اضافه هم ممنوع... حالا يكي بياد بگه من با اين همكاراي بگو بخندي كه دارم و راه به راه يه جك يادشون مي ياد برام تعريف كنند چيكار بايد بكنم؟ غير از اينكه بخيه هامو با دست بگيرم و زيپ دهن رو تا جاي ممكن بكشم؟ قيافه م كه شده شبيه مشت خورده ها... يه چشمم كبود و متورم اون يكي هم زردرنگ و متورم... يه ابرو هم انگاري به نشانه تعجب انداختم بالا و يادم رفته بيارمش پائين... ولي همه متفق القول هستند كه صورتم فوق العاده جمع و جور و بيبي فيس شده... خودم كه تغييري نمي بينم بس كه لامصب طبيعيه اين تغييرات...

شنبه بيمارستان دولتي نوبت داشتم كه تخت خالي نشد نااميد داشتم برمي گشتم خونه و البته خوشحال از اينكه پاسم دستمه و ليفت نشد مالزي رو حتمن ...كه دكترم زنگ زد و گفت اگه تا حالا هنوز چيزي نخوردي ( چون معده م بايد خالي مي بود واسه عمل و منم سر لج و لجبازي هنوز چيزي نخورده بودم) بيا بيمارستان خصوصي هماهنگ كردم منم رفتم و خانوماي پذيرش بيمارستان با همون نگاههاي عاقل اندر سفيه كه " چه غلطا ليفتينگ ابرو..." كل كل با اينا اعصابم رو بهم مي ريخت از اتاق زدم بيرون و بقيه كارا رو سپردم به بابا ... توصيه هاي لازم رو هم به بابا گفتم و با پاي خودم رفتم اتاق عمل بدون كوچكترين استرسي... بعد از عمل هم چشم كه باز كردم از سرما لرزيدم... تا يه هفته هم تحت مراقبت مامان اينا تو خونه شون تلپ شديم... حالا مني كه سال تا سال يه ورق درس نميخونم ويار زبان گرفته بودم يه جزوه گذاشته بودم كنار دستم و تند تند اصطلاح حفظ مي كردم با همون حال نزار يكي نفهمه خيال ميكنه مي خوام تافل امتحان بدم... گذر زمان رو هم از روي ساعت مصرف قرصام متوجه مي شدم... كلا بخور و بخواب خوبي بود به همراه يه عالمه فيلم و انيميشن و كمپرس آب گرم و يخ و تماشاي عزاداري با تي وي كه نمي تونستم اشك بريزم و از همه جاي ماجرا اين قسمتش سخت تر بود...

ممنون از كامنتاي محبت آميز همه دوستاي گلم... مرسي كه به يادم بودين...

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۸۹/۰۹/۲۷ساعت ۹:۳۶ ق.ظ  توسط فَ فَ  |