تصميم مي گيريم رويه اخلاقيمون رو عوض كنيم و به قول اميلي" رو "نديم به هيشكي. از صبح عين مادر هفت شهيد وقتي حسابي شوخي خنده هامون رو توي كارت زني ميكنيم. ماسك وقار و سنگيني مي زنيم به چهره و وارد محل كار ميشيم و جز يه عليك سلام چيزي به زبون نمي ياريم. در پاسخهاي كوتاه هم به يه آره يا نه اكتفا مي كنيم. همه هم مي فهمند و با يه علامت تعجب بالاي سرشون به سمت دفاتر ميرن و ديگه كاري به كارمون ندارند. هميشه شاكي به گوش معاون محترم هم مي رسونند كه ما ازشون دلخوريم. ديگه به جون خودم فقط خواجه حافظ شيرازي نفهميده. ما هم به معاون ميگيم نخير چيزي نيس ما با كسي قهر نيسيم. كاره ديگه....خلاصه زمان سپري ميشه . سولماز براي اينكه يه وقت بهش نگن كه كارشوكامل تحويل من نداده اومده تا ريزه كاريها رو هم به من بگه. زياد باهاش حرف نمي زنم. يه چند مورد رو ميگه و ميره. آزي شور و شوق زيادي براي رفتن به عروسي كه در روستا برگزار ميشه داره و ساعتي ميگيره و جيم ميشه. توي سرويس مامان طاها يه خروار مطلب راجع به يه دوربين سايبرشات گرفته و مي خواد كه من نظر بدم كه آيا بخرتش يا نخره. ميگم من زياد تخصص ندارم در اين زمينه. ميگه خوب همه چي رو نوشته اينجا بخون بگو خوبه يا بده!!!!!!!!!!1 اي بابا عجب گيري افتاديما... قره قوروت بهش و فاطي تعارف ميكنم. از بس ترشه نمي تونه بخورتش و به ديگران تعارفش ميكنه. ديگه از بدبختياش وقسطاش ميگه تا ميرسم به ايستگاه. ميرم دوتا لپ لپ مي خرم و ميرم خونه سميه اينا. دلم براي اميرحسين و فاطمه كوچولو تنگ شده... اولش هردوتا بچه از بس ورجه وورجه كردند خوابشون برده. سميه از هر دري حرف مي زنه. از اميرحسين سرخاك همراه اولم ميگه كه خودش رفته شيريني و خرما به مردم اطراف تعارف كرده و گفته بيائيد واسه عموم گريه كنيد. من با اينكه خودم رو كنترل كردم كه اشك نريزم اينقده ميگه تا اشكمو در مي ياره. با امير اينقده بازي ميكنم تا از خواب بيدار ميشه. فاطمه لپ لپش رو بر ميداره كه باز كنه امير فكر ميكنه كه واسه اون نخريدم مي ياد يكي محكم مي خوابونه توي سر فاطمه و از دستش مي قاپه. خمير و سي دي و برس و مسواك و لواشك و از اين خرت و پرتاست. ديگه رسمن هممون مشغول خميربازي ميشيم. امير با خمير مار ، فلفل سبز و فاطمه رو توي قنداق مي سازه.(ديگه از اينا آسونتر هم بود؟)كم كم باهاشون خداحافظي ميكنم و مي يام خونه...

دوش و املت و مرتب كردن رختا ... هرچي زور مي زنم كه براي "اشكها و لبخندها" خودم رو بيدار نگه دارم نميشه.

Attach1: Call u later ميشه يكي ترجمه اش رو به من بگه؟؟؟؟؟؟؟؟ خصوصن اون Later خيلي بار معنايي داره.

Attach2:يكي از همكارا به هواي اخراجيهاي 2 با دوسش رفته بوده سينما .نيمه هاي فيلم ميرسند و خبري از جنگ و اين حرفا نيس تا آخرش مي فهمند كه اصلن فيلم يه چيز ديگستتتتتت.  فيلم "وقتي همه خوابيم." بوده. بهش ميگم نقش اولش كي بود؟ ميگه نمي دونم!!!!!! من با سينماي ايران ميونه ايي ندارم.

Attach 3: "در راه ويلا " مجموعه داستانهاي كوتاهي از فريبا وفي رو همين امروز تموم كردم. اكثر داستانا يه اپيزود از زندگي شخصيت اصليه كه داستان رو نبايد به اميد اينكه يه پايان خوب يا بد داره بخوني چون در واقع اصلن پاياني نداره.

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۸۸/۰۱/۳۰ساعت ۹:۴۳ ق.ظ  توسط فَ فَ  |