سر ميز صبحانه اون آقاي همكارم كه از اهالي اراك هستش و يه سوژه ست واسه خودش ، لباش تبخال زده بود ... اومده ميگه لبام رو پروتز كردم... از لحنش و حرفش خنده م گرفت شديد. همه بهم چپ چپ نيگا مي كردند با تعجب و مي گفتند اين حرفا خنده نداره چرا تو الكي ميخندي انگاري جرم كردم كه مي خندم... بدم مي ياد از اين آدمايي كه چشم ندارند شادي من رو ببينند... خنده من رو ببينند... همون برج زهر مار بودن و صمم بكم نشستن تا آخر بهتره لا اقل واسه اينا بهتره...

***

ديدين يه كفشايي تو زندگي آدم هستند كه تا آخر عمرشون فيت پاي تو نمي شند زوارشون داره در مي ره ها بازم پاتو مي زنند بازم بايد انگشتاتو چسب كاري كني وقتي مي خواي بپوشيشون ... هر بار كه ميري بيرون به خودت قول ميدي وقتي ايندفعه برگشتي خونه ديگه حتما ميندازيشون دور... اما تا درشون مي ياري از پات انگار همه چي يادت ميره... حالا يا كفشه پوشيدنش برات راحته... يا پول زيادي بابتش دادي... يا باهاش خاطره داري ... چند تا كفش ديگه هم هستا غير از اون اما پيله كردي به همين يكي ...نمي دونم والا... مــي خوام بگم يه همچين چيزايي هم تو زندگي من پيدا ميشند...

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۸۹/۰۹/۱۶ساعت ۹:۱۶ ق.ظ  توسط فَ فَ  |