تصميم گرفتم پنج شنبه صبح برم دنبال كاراي همراه اولم . زنگ زدم به فرزان كه به پوري و اون هميشه شاكي خبر بده من ديرتر ميرسم. توي بيمارستان و دادگستري كارا رو تا حدودي به پيش بردم. فوتنامه همراه اولم رو هم پرس كردم. چون خيلي واسه بدست آوردنش زحمت كشيدم. تا به محوطه شركت رسيديم به راننده گفتم اول من رو برسون آخه شركت كناري اجازه نمي دند من كه پرسنلشون نيستم وارد محوطه شركتشون بشم. مسافري كه از پرسنل اون شركت بود گفت آقاي راننده شما ببر اگه اجازه ندادند خب دور بزن و اين خانوم رو اول برسون. از شانس من حراست دم دربشون اجازه ورود داد انگاري فهميده بود كه من قراره ضايع بشم. آخه خيلي مصر بودم كه نمي زارند...

تا رسيدم فرزان اومد گفت "هميشه شاكي گفته فريبا از دست من خيلي ناراحت شده ؟ من فقط مي خواستم اون كار ياد بگيره. بهش بگو از من دلخور نباشه. " به فرزان گفتم مرسي كه گفتي ديگه خودم مي دونم چيكار بايد بكنم و به جاي اينكه آروم بشم بيشتر لجم گرفت. چون اولا لازم نبود همه جا پر كنه كه من ازش دلخورم. دومن ايراداي كارم رو بايد به خودم مي گفت نه اينكه هر دفعه يه نفر رو اجير كنه كه بياد به من تذكر بده يا چيزي رو ياد بده. در صورتيكه اخلاق من رو مي دونست. و من خيلي سريع از پس كاراي اون بر اومده بودم. خلاصه من عليرغم پيشترا كه همچين موضوعي برام پيش مي يومد و طرف رو به كلي Ignore مي كردم اين دفعه جواب هاي دوسه كلمه ايي به سوالاتش مي دادم (چون هرچي نباشه به عنوان رئيس من بود.) اما به قول فاطي اين جواباي تو از فحش هم واسه طرف بدتره. بعدازظهر متعجب مونديم كه فقط من و فاطي و مهري مسافراي سرويس هستيم. كلي كيفور شديم و از راننده خواستيم من و فاطي رو تا بازار برسونه. البته مهري رو اول برسونه تا صداش در نياد و شركت رو پر نكنه كه ما حتما سر و سري با راننده داريم . از وقتي مامان طاها از مرخصي برگشته روابط من با فاطي يه قدري حسنه شده.

ميرم طبق آدرسي كه بيمارستان بهم دادند مطب دكتر همراه اولم رو پيدا كنم. اما بي انصافا آدرس رو كاملن برعكس گفتند به من... خلاصه با يه زنگ مطب رو پيدا ميكنم. همون دكتري رو مي بينم كه شب حادثه همراه اولم رو عمل كرد. بهش گفتم از اون شب به بعد من همراه اولم رو ديگه نديدم تا وقت وداع باهاش توي سردخونه. خيلي متعجب شد. يه شيشه ايي حاوي الكل و يه توده سياه توي مطبش حواسم رو پرت خودش كرد. رگ فضوليم گل كرده بود. ازش پرسيدم آقاي دكتر اين چيه؟

جواب داد كه يه توده موي سر انسان هستش كه از توي شيكم يه دختر بچه كشيدم بيرون. دختره عادت به كندن و خوردن موهاي سرش داشته!!!!!!!!!!!!!!!!!

نهايتن طبق اونچه كه مي خواستم براي همراه اولم استراحت پزشكي نوشت و درآخرم كارت ويزيتش رو با شماره همراهش داد دستم كه اگه كاري داشتم باهاش تماس بگيرم!

يه سالن آرايش هم پيدا كردم كه تاحالا امتحانش نكرده بودم سالن تميزي بود و شلوغ . يه نيم ساعتي توي نوبت نشستم تا نوبت به كل كپر شدنم برسه. توي اين فاصله چندتا آهنگ گوش دادم و فيس و افاده هاي مشتري ها رو زير نظر گرفتم .بعد از اون يهو يادم اومد كه مي خواستم گوشم رو هم سوراخ دوم كنم. پس به سمت مطب دكتره رفتم و صدالبته ترسش بيشتر از دردش بود. رفتم يه گل گوش بخرم مدل خوشملي پيدا نكردم پس بي خيال شدم. داروخانه هم رفتم واسه نسخه ايي كه دكتره پيچيده بود. يه مقدارم هله هوله واسه خودم خريدم و پيش به سمت خونه...

با اميلي حرف مي زنيم . سوپ درست ميكنيم واسه خودمون و مي خوايم مزه گرد ليمو رو با سوپ قارچ امتحان كنيم يه دفعه هرچي گرد ليمو توي شيشه هستش رو ميريزيم توي سوپ و ديگه ميشه سوپ ليمو. ديگه با عجله هر چي مي تونيم از آب سوپ با ملاقه برمي داريم . تو فكر ميريم كه براي وليمه فردا چه تيپي بزنيم كه هم سنگين باشه هم شيك باشه هم مناسب حال الانمون باشه...

جمعه است به بابا زنگ مي زنيم كه اي پدر مهربان بيا دنبال ما تا بريم عمه گرامي رو زيارت كنيم و كمك حالشون باشيم. وقتي مي رسيم مي بينيم عجب خوب موقعخه ايي رسيديم همه دارند توي حياط روي حصير صبحونه مي خورند ما هم به جمعشون ملحق ميشيم و عمه مهربان رو نمي بينيم و عمه ما جمعه رفتند به مكتب. كارا رو انجام ميديم تا اينكه كم كم سر و كله فاميل پيدا ميشه. عمه واسه نيلوفر يه عروسك از كربلا آورده كه عروسكه هم جيش مي كنه توي ماميش و هم گريه ميكنه و هم اشك مي ريزه... حالا نيلوفر خانوم نميدونه با كجاي اين عروسك بايد ور بره تا اشكشو دربياره... كاتالوگش رو مي ياره برام. معلوم ميشه كه بايد بازوي راستش رو فشار بده... حالا مگه ول ميكنه ... عروسك بيچاره همش عين ابر بهار اشك مي ريزه و نيلو ذوق ميكنه..

اصلا نمي فهميم چه جوري توي اون هيري ويري خوابمون مي بره و براي ناهار با همهمه فاميل از خواب مي پريم. ترجيح ميديم بريم ناهار رو پيش جده بزرگمون و تنها بخوريم...

بعدش هم كم كم وسائل رو براي مراسم روضه خوني آماده مي كنيم . ما تا صداي نوحه رو مي شنويم كاملن مستعد گريه هستيم و اشك تو چشامون جمع ميشه. اينقده زار مي زنيم كه ما رو از مراسم مي برند بيرون...

بعدازظهر هم هرچي پول و شوكولات روي سر عمه ريختند رو تقسيم مي كنيم بين همه ... كادوهايي كه براي عمه آورده شده رو باز ميكنيم. عمه هم براي ما يه گردنبند با تو گردني "در نجف" آوردند.

تقريبن جزء آخرين نفرايي هستيم كه از منزل جده بزرگمون خارج ميشيم.

براي آتي يه گوشواره از جنس صدف از مشهد آورديم كه نيلوفر بهش ميگه اين چيه انداختي تو گوشت شبيه تاير جرثقيله... آتي آي حرص مي خوره آي حرص مي خوره...

چند برگي از كتاب "استاد عشق" درباره زندگي پروفسور حسابي به قلم پسرش ايرج حسابي خونديم...اما مجال نبود كه كتاب رو تموم كنيم... يا مي خريمش و يا به امانت مي گيريمش...

 

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۸۸/۰۱/۲۹ساعت ۱۰:۱۰ ق.ظ  توسط فَ فَ  |