اول صبح روز شنبه اعصابم خط خطي شده بد فرم... مي دونم خيلي بده كه اين عصبانيت رو به شما هم منتقل كنم اما چاره ايي نيس بايد بنويسمش تا عصبانيتم فروكش كنه... طبق معمول سوار سرويس شدم و نزديكاي اينكه ديگه از شهر خارج بشيم راننده واسه دوتا از همكارا وايساد در حالي كه من رو صندلي رديف دوتايي نشسته بودم و طبق معمول همكار بغل دستيم نيومده بود ( نمي دونم اين كه ميخواد هر روز ديرتر بياد سركار ديگه چرا اصلا صندلي بهش اختصاص دادن تو سرويس) اون كه پيرتر بود رفت رو سكوي جلوي سرويس نشست و اون يكي هم اومد نشست بغل دست من تا سرويس حركت كنه... منم با خودم گفتم الان يكي از خانوما كه رو تكي نشسته مي ياد و جاشو با اين مَرده عوض ميكنه يا من جامو با يه مردي عوض ميكنم اما هيچ اتفاقي نيفتاد و من ۴۵ ديقه رو كنار يه مرد درحالي كه به شيشه چسبيده بودم و صندليم هم رو تاير بود تحمل كردم... البته وقتي رسيديم و مي خواستم پياده بشم كلي راننده رو دعوا كردم كه چرا اصلا اين دوتا رو سوار كرد؟... يكي بياد بگه تقصير كي بوده؟ بايد خودم اعتراض مي كردم و داد و بيداد راه مينداختم تا يه باغيرت جامون رو عوض كنه؟ بايد يكي پيدا ميشد خودش داوطلب مي شد ؟ يا راننده بايد مي دونست كه هيچ جايي تو سرويس نيس براي مسافر اضافه؟
***
ديشب كه رفتيم رستوران غذاهاي دريايي يه آدمي روبروم نشسته بود با يه دختر بچه كه همراهش بود به نظر مي يومد اين دائي يا عموي اون دختره باشه... آدمه زل زده بود به من چشم ازم برنمي داشت متوجه سنگيني نگاهش شدم اما لحظه آخر ... فكركنم با خودش قرار گذاشته بود اگه باهاش چشم تو چشم شدم يعني مي تونه بهم شماره اش رو بده... چون بعدش رو يه تيكه كاغذ شروع كرد به نوشتن... داشتيم مي رفتيم ديگه يعني سوار ماشين شده بودم و اون دير رسيد به ما به من... و نشد كه بشه ... قيافه اش تماشايي بود اون مدلي كه مثلا به پرواز يا قطار نمي رسي... من بدجنسم چون خنده ام گرفت...
***
صبح جمعه بابا بدقولي كرد و من خودم مجبور شدم برم خونه پيششون... راننده آژانس آدرسم رو پيدا نكرده بود و برگشته بود... اومدم سر خيابون با ترس و لرز ... يه ماشين گرفتم ... راننده از من ترسيده بود اصرار داشت كه از خيابون اصلي من رو برسونه ولي من ميخواستم از توي محله بره... آخرش مجبور شدم بهش بگم : مشكلي برات پيش نمي ياد... من قصد جون و پولت رو ندارم آقا
... آخه واقعا به قيافه من مي ياد ماشين ربا باشم؟
***
داداش كوچيكه زنگ زده بود كه داري ۲۰۰ تومن بهم قرض بدي؟ بهش گفتم داشتم اما تازگيا دادمش بالاي لباسشويي واسه مامان و اونم قطع كرد... ديروز ازش پرسيدم پول رو براي چي ميخواستي؟ ميگه جلوي استادكارم زنگ زدم كه بهش نشون بدم من بخاطر پول براش كار نميكنم
كلي دعواش كردم كه اتفاقا بايد به استادكارت بگي داري براي پول كار مي كني... آخه آدم مگه جونش رو از سر راه آورده روزي ۱۴ ساعت كار كنه براي چيزي غير از پول؟